یادداشت های سینمایی

نگاهی به آثار سینما - تلویزیون - تئاتر

همکاری در فروش فایل میهن همکار
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل

آخرین نظرات

اگر تمایل دارید در خبرنامه ی ما عضو شوید . ایمیل خود را در کادر های زیر وارد کنید و سپس روی عضویت کلیک کنید . .





محل انتشار نقد ها و یادداشت های  سینمایی شما

 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

1-نقد ها و یادداشت های شخصی خودتان را برای ما ارسال کنید و ما آن را با نام شما منتشر می کنیم.

 

2-نام و نام خانوادگی خود را در صورت تمایل بنویسید یا اینکه از نام مستعار استفاده کنید .

 

3-در نقد نویسی اخلاقیات را رعایت کنید .

 

 

هیچ محدودیتی در نقد نوشتن وجود ندارد .

نقد هایی که شما به ما ارسال میکنید را با نام خودتان در وبلاگ قرار میدهیم

نظرات  (۲۱)

 به عنوان یک تماشاگر در سالن سینما وبه عنوان یک خواهر شهید به شدت ..از فیلم شیار 143 لذت بردم ..چون خودم این لحظه ها رو  درزندگی تجربه کردم ..بازی بسیار زیبای مریلا زارعی و مهران احمدی تاثیر گذار بود وبهترین فیلن در حیطه دفاع مقدس ...و بنظر م مریلا زارعی لایق جایزه بهترین بازیگر هست .برای بازی بسیار باورپذیرش و ایفای نقش یک مادرشهید...و یک خسته نباشی به نرگس آبیار بابت ..ساختن چنین فیلمی  وجسا رت قابل تحسینش ..تاریخ را باید نوشت ..اما فیلمسازی بعد از چنین روزهایی و نشان دادن این روزها به نسل بعد کاری بسیار بزرگ است آن هم به این زیبایی...سکانسی که مادر برای جگر گوشه اش غذا می اورد رابسیاربسیار دوست داشتم ..مخصوصا در لانگ شاتی که مادر بر قله مرتفع دیده میشود ...و بزرگی او را نشان میدهد ..و یا تمام نشدن قالی ..و اون رادیو بسته به کمر فوق العاده زیبا بود ....فیلم را باید دید و یک دل سیر چشمان خود را بارانی کرد ..و احترام گذاشت به تمام مادران همه دوران ..خصوصا مادران دوران جنگ ...تنها ایراد  می تواند..نشان دادن گروه تفحص باشد که بر روی یقه پیراهن جواد عزتی .آرم پیاده نصب شده بود در صورتی که این بر عهده رسته مهندسی است ..البته چیز بزرگی نیست ...خانوم نرگس ابیار خسته نباشی .......بعد از سالها ریزش  یک باران  حسابی را در چشمانم دیدم .... فریده ذاکری


شیار 143 = ****

چ = *** و نیم
خط ویژه = ** و نیم
برف = ** و نیم
قصه ها = **
رستاخیز = **
زندگی مشترک آقای محمودی و بانو = **
سیزده = **
همه چیز برای فروش= * و نیم
بیگانه = * و نیم
ملبورن = * و نیم
گنجشکک اشی مشی= *
زندگی جای دیگری است= *
پنجاه قدم آخر= *
متروپل= *
فصل فراموشی فریبا= *
ناخواسته= *
تمشک= *
فردا= نیم
انارهای نارس= نیم
مردن به وقت شهریور= نیم
لامپ صد= 0
دل تنگی های عاشقانه= 0
معراجی ها = 0
پاسخ:
ممنون از شما دوست گرامی

یکی نیــــــــــــــــــــــــست که به دادم برسه من میخوام پیشرفت کنم خوب مینویسم فیلمنامه دارم تورو خدا کمکم کنید

 

۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۱:۴۴ محمد شریعت پناه

به نام خدا

از اخراجی ها تا معراجی ها

نگاهی به فیلم معراجی ها به کارگردانی مسعود ده نمکی

به گواه تاریخ در اغلب جنگ ها و نبردهایی که در برابر متجاوزان صورت گرفته  کم و بیش صحنه ها و نمونه هایی از فداکاری، ازجان گذشتگی و حماسه وجود دارد، اما در دوران دفاع مقدس رویدادها و موضوعاتی پدید آمد که باعث گردید این برهه نسبت به سایر نبردها متمایز شود و مراکز آکادمیک نظامی و دفاعی دنیا به صورت ویژه به واکاوی آن بپردازند. یکی ازاین موضوعات که باور آن برای بسیاری هنوز دشوار است حاکم بودن فضای شوخ طبعی ومذاح در میان رزمندگان اسلام آن هم در زیر باران گلوله وخون و شرایط بسیار سخت جنگی است.

مسعود ده نمکی با ساخت سه گانه اخراجی ها و فیلم اخیرش به نام معراجی ها  بر خلاف برخی از فیلم سازان که به زوایای تلخ جنگ تحمیلی می پردازند و یا  با بزرگ نمایی  معضلات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی جامعه خواسته یا ناخواسته درخشانترین مقطع تاریخ ملت ایران را زیر سوال می برند تلاش می کند با رویکردی واقع بینانه و به دور از شعارزدگی و افراط با تکیه برحقایق مستند علاوه بر جنبه های افتخار آمیز و غرور آفرین آن دوران فضای مفرح جبهه های نبرد را نیز به تصویر بکشد.

 ماجرای فیلم معراجی ها درباره جوانی به نام محمد است که با کسب رتبه برتر درکنکورسراسرمجوز ورود به بهترین دانشگاه های کشور را دارد، اما او سودای دیگر در سرمی پروراند و بامشاهده جنایت های متجاوزین بعثی و بمباران شهرها تصمیم گرفته به جبهه برود. پدر ومادر محمد با این تصمیم به شدت مخالف اند وبرای تنها فرزندشان آرزوهای زیادی در سر دارند. محمد که جوان مودب و با اخلاقی است کوشش می کند رضایت   پدر و مادر را برای رفتن به جبهه جلب نماید و دلشان را به دست آورد، اما آنها با رفتن او مخالفند و بر این باورند که کشور ما بزرگ است و زمین می دهیم زمان می گیریم ! و دیگران بروند وتو بمان و با دانشگاه رفتن ومتخصص شدن به کشور خدمت کن. محمد که دفاع از کشور را الویتی حیاتی می داند پنهانی به مناطق جنگی می رود و پدر نیز برای بازگرداندن او فوراً عازم آن مناطق می شود وصحنه های طنزی پدید می آید. فرماندهان جنگ  که ازعدم رضایت والدین محمد اطلاع دارند اجازه نمی دهند او در عملیات شرکت کند و وظیفه حفظ قرارگاه را به او می سپارند. لحظه عملیات فرا می رسد و رزمندگان از سه محورآبی و خاکی به مواضع دشمن بعثی حمله می کنند و با فریب دشمن آنان را به خود مشغول می سازند تا رزمندگان اسلام در جبهه ای دیگر عملیات بزرگ وسرنوشت سازی را به سرانجام برسانند.

معراجی ها در شرایطی که کشور در معرض تهدید نظام سلطه قرار دارد و هراز چند گاهی گزینه روی میز را مطرح می سازند انصافاً اثر قابل توجهی است واین پیام را می دهد که ملت ایران در برابر متجاوزان همانند دوران دفاع مقدس می ایستند. فیلم بخشی از فضای کشور در دهه شصت  و حال و هوای جبهه های نبرد را به شایستگی نمایان می سازد و ادای دین به رزمندگانی است که در عملیات های بی نام و نشان مظلومانه در خاک وخون غلتیدند . ده نمکی مخاطب را از طریق محمد کاراکتراصلی فیلم به خطوط نبرد می برد و با نشان دادن صحنه هایی دردناک ازشهادت رزمندگان و غواصان و درنده خویی متجاوزان بعثی و بهره گیری از طنز کلامی و موقعیت تماشاگر را تا پایان با خود همراه می سازد. از برگه برنده های فیلم می توان به ایفای نقش برزو ارجمند در نقش حاج آقا حسینی وجلوه های ویژه میدانی و احیای حس نوستالژیک آن اشاره کرد. گنجاندن موضوعاتی مانند  رقم خوردن سرنوشت  در رویا و گذاشتن شروط پی در پی برای ازدواج یا رفتن به جبهه وبرخی شوخی های مضحک وبچه گانه قدری به فیلم نامه  آسیب رسانده اما این مشکل تا حدودی با ایفای نقش مناسب  بازیگرانی مانند اکبر عبدی و مهران رجبی جبران گردیده است. به جرات می توان اذعان داشت بعد از فیلم «لیلی با من است» کمال تبریزی جسورترین طنزساز در ژانر دفاع مقدس صاحب اخراجی هاست و با وجود نقدهایی که به مضمون آثار ،فیلم نامه ها و کارگردانی او وارد است  با این حال توانسته بخشی از مردم که سال هاست با سینما قهر کرده اند را به سالن های نمایش برگرداند وچراغ سینمای ایران را فروزان تر نماید. سینمای ده نمکی با سینمای کیارستمی، مهرجویی، فرهادی، حاتمی کیا، کاهانی،رخشان بنی اعتماد، ... تفاوت دارد اما باید پذیرفت آثار او نیز طرفدارانی درمیان اقشار مختلف جامعه دارد و آمارهای فروش موید آن است.

محمد شریعت پناه عضو انجمن منتقدان سینمای ایران 09124375126

 

  

 

پاسخ:
سلام
نقد شما در سایت قرار گرفت .
با تشکر از شما دوست گرامی
۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۱:۵۵ محمد شریعت پناه

دفاع مقدس بها نه ای برای فیلم ساختن!؟

 

یادداشتی بر فیلم دلتنگی های عاشقانه به کارگردانی رضا اعظمیان

با نگاهی به روند تولیدات هنری در سال های گذشته می توان گفت  جدا از هنرمندانی که آثار ماندگار و با کیفیت تولید کردند ،سه گروه نسبت به حوزه دفاع مقدس جفا کرده اند. گروه اول کسانی هستند که همگام با نظام سلطه دفاع را بیهوده قلمداد کردند و به شگردهای مختلف در طول سه دهه گذشته آن را زیر سوال بردند، گروه دوم کسانی که برداشتی سطحی والتقاطی از جنگ تحمیلی دارند و این نگرش و اندیشه مخدوش در تولیدات و محصولات آنان مشهود است  و گروه سوم کسانی هستند که با تولید آثار ضعیف هنری اعم از دیداری، شنیداری ونوشتاری ( به ویژه سینمایی) تصویری ناثواب از درخشانترین برهه ی تاریخ ایران کهن ارائه کردند. در سی و دومین جشنواره بین المللی فیلم فجر فیلم های عاشق ها ایستاده می میرند،رنج و سرمستی، شیار 143، میهمان داریم، پنجاه قدم آخر،معراجی ها، خانه ای کنار آب و دلتنگی های عاشقانه به موضوع دفاع مقدس پرداختند که در این نوشتار به فیلمی که توسط انجمن سینمای دفاع مقدس تولید گردیده نگاهی گذرا کرده ایم.

فیلم دلتنگی های عاشقانه به کارگردانی رضا اعظمیان در باره جانباز شهید سید منوچهر مدق وهمسرش فرشته ملکی است وبر اساس نوشته ای با این مضمون تهیه شده است . نحوه آشنایی شهید با همسرش درایام مبارزات مردم علیه حکومت ستم شاهی تا نامزدی وازدواج و آغاز جنگ تحمیلی ورفتن به جبهه وجانبازی تا شهادت این رزمنده ی پاسدار روایت می شود. فیلم دلتنگی های عاشقانه که گویا قرار بوده به اثری رومانتیک (عاطفی)در بستر دفاع مقدس و رویدادهای انقلاب اسلامی تبدیل شود از ناحیه ی فیلم نامه ، کارگردانی،ساختار و تدوین  به شدت آسیب دیده وقادر نیست پیام خود را به تماشاگر منتقل نماید. فیلم بیشتر شبیه نمایش تلویزیونی است و داستان بیشتر روایت می شود تا اینکه به تصویر کشیده شود . لحظه آشنایی منوچهر باهمسرش تا نامزدی و رفتن به شمال برای ماه عسل واعزام به جبهه وجانبازی ودوران ملالت آور درمان و تولدبچه ها و... خوب شکل نمی گیرد . فیلم نامه در سطح حرکت می کند و رابطه این شخصیت با اعضای خانواده و بستگان و همکاران قوام نمی گیرد.دیالوگ ها بسیار دم دستی بیان می شود واز قابلیت ها ومهارت بازیگران مشهوری مانند محمد رضا فروتن، میترا حجار، رویا تیموریان، سیامک اطلسی، شاهرخ فروتنیان به شایستگی استفاده نمی شود و این بازیگران باتجربه در سطح خودشان نیز ظاهر نمی شوند. فیلم برای ایجاد جذابیت و کشش خط قرمز های سینما را می شکند ،اما این تمهیدات کارگردان نیز موثر نمی افتد و دلزدگی بیشترمخاطب را فراهم می کند. در سکانسی از فیلم منوچهر به تغییرات اجتماعی و فاصله گرفتن از آرمان ها و اهداف انقلاب و سقوط اخلاقی به صورت شفاهی اشاره می کند اما کارگردان فراموش می کند این موضوع را به مخاطب نشان دهد واز تصویر استفاده نماید. دلتنگی های عاشقانه استانداردهای فیلم سازی را رعایت نمی کند و سوژه ای که می توانست دستمایه قرار گیرد برای بیان حقایقی از دوران انقلاب و جنگ تحمیلی و مبارزه مردم با دشمن متجاوز بعثی ومقاومت خانواده ی جانبازان به طور کلی نابود می شود و این سوال را در ذهن مخاطب ایجاد می کند به راستی چرا اینگونه فیلم ها توسط مراکز مسئول تولید می شود؟ !

محمد شریعت پناه 09124375126

پاسخ:
با تشکر از شماو عذر خواهی بدلیل تاخیر بوجود امده
نقد شما با نام شما در سایت منتشر شد
۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۱:۵۶ محمد شریعت پناه

فرهاد ها را دریابیم

به بهانه پخش صدای فرهاد از صداوسیمای جمهوری اسلامی

 

رویدادهای بهمن سال 1357 تاریخ چند هزار ساله ایران رابه دو بخش قبل و بعد از انقلاب اسلامی تقسیم کرد و منشاء بسیاری از تحولات وتغییرات بنیادین در تمام حوزه های سیاسی ،اقتصادی،اجتماعی وفرهنگی گردید . در این ماه انقلاب اسلامی پس از سال ها مجاهدت ومبارزه به رهبری امام خمینی(ره)و فداکاری و از خودگذشتگی اقشار مختلف مردم  به پیروزی رسید و اولین حکومت مبتنی برتعالیم اسلامی وملی استقرار یافت و از این نظر ماه بهمن برای ملت بزرگ ایران بسیار خاطره انگیزوغرور آفرین است . با پیروزی انقلاب برخی از چهره های هنری کشور را ترک کردند و در اروپا و امریکا سکنی گزیدند ،اما بسیاری از هنرمندان سرشناس و پرآوازه در سرزمین مادری ماندند وتلاش کردند توانایی ها و مهارت های هنری خود را در راستای اعتلای فرهنگ وتمدن کهن ایران اسلامی بکار گیرند. در این اثنا برخی از هنرمندان بنا به دلایلی ممنوع الکار شدند وبرای همیشه دنیای هنر را ترک کردند و برخی دیگر پس ازچند سال اجازه فعالیت یافتند،موضوعی که بسیارحائز اهمیت است و ضرورت دارد پس از گذشته سه دهه از پیروزی انقلاب توسط صاحب نظران و کارشناسان مورد تحلیل و واکاوی قرارگیرد و تبعات و پیامدهای ممنوع الکاری هنرمندان برجامعه تبیین شود تا چراغ راه آینده باشد.

فرهاد مهراد آهنگساز،خواننده،نوازنده ونابغه دنیای موسیقی وادبیات ایران یکی از هنرمندان صاحب نامی بود که حاضرنشد سرزمین مادری و مردم کشورش را تنها بگذارد و با وجود داشتن فرصت های طلایی در سرزمین های دور،ایران را ترک نکرد و ماند، اما ادامه فعالیت هنری اش به تشخیص برخی افراد وابسته به مراکز قضایی و انتظامی با چالش مواجه شد .این اتفاق باعث گردید ده سال از بهترین سال های عمر این هنرمند خالق و توانا در سکوت و انزوا گذشت وسرانجام پس از سال ها تلاش ودوندگی ومراجعه به سازمان ها ، نهادها و مراکز مختلف و تحمل ناملایمات بسیار اجازه یافت اولین آلبوم خود را منتشر نماید.

اکنون فرهاد در میان ما نیست اما صدای ماندگاروحیات بخش او دربسیاری از مناسبت های بزرگ وتاریخ ساز مانند سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، میلاد پیامبراکرم (ص)،لحظه تحویل سال و. . . از صداوسیما پخش می شود و همگان را مجذوب خود می سازد. پخش صدای فرهاد که روزگاری ازصداهای ممنوعه بود از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران به چه معناست ؟ به راستی چرا باید یک هنرمند توانا که آثارش باعث غنای فرهنگ و هنر ایران در سطح داخل  و خارج کشور است با فرازونشیب همراه شود و  چنین سرنوشتی پیدا کند؟ این افراط و تفریط در برابر هنرمندان چه زمانی پایان می یابد؟ کسانی که با نیت به ظاهر خیرخواهانه امثال فرهادها را ممنوع الکار کردند ویا به هر طریق مانع فعالیت آنان شدند کجایند تا با نگاهی به وضعیت حاکم بر محصولات هنری ثمره سیاست ها و برنامه های خود را شاهد باشند.

فرهاد این هنرمند شهیر سال هاست از میان ما رخت بربسته ،اما فرهادهایی هستند که جامعه به ویژه دنیای هنر به آنها نیازمند است آنان را دریابیم قبل از آنکه فرصت از دست برود و به یاد داشته باشیم آزموده را آزمودن خطاست. به امید سربلندی ایران اسلامی در تمام عرصه ها .

محمد شریعت پناه

09124375126

Mahmud1073@yahoo.com

 

پاسخ:
با تشکر از شما
مطلب با نام شما منتشر شد

۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۱:۵۷ محمد شریعت پناه

 

ازتالارایوان شمس تا سالن همایش های صداوسیما

در آستانه برگزاری سی و دومین جشنواره بین المللی فیلم فجر هفتمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران با حضورجمعی از بزرگان، پیشکسوتان، رؤسای صنوف سینما،هنرمندان ،ستارگان سینما و رئیس سازمان سینمایی کشوردر تالار ایوان شمس برگزار شد و به منتخبان و برگزیدگان سینما در بخش های مختلف؛ بهترین فیلم، کارگردانی،بازیگری، موسیقی و . . . از سوی انجمن منتقدان جوایزی اهدا شد. همزمان با این جشن باشکوه ، در سالن همایش های صدا و سیما سومین جشنواره تلویزیونی جام جم با حضورانبوه مدیران،مسئولان، کارشناسان ،برنامه سازان تلویزیون ومعدودی از بزرگان و هنرمندان برگزارشد و به خالقان بهترین سریال ها وبرنامه های تلویزیون برای چندمین باراز سوی مسئولین صدا وسیما جوایزی اهدا شد.

در تالار ایوان شمس هنرمندان و دست اندرکاران سینما در جشن انجمنی شرکت کردند که سال هاست آثار آنان را واکاوی و نقد می کنند وبیرحمانه تولیدات آنها را به باد انتقاد می گیرند. در این جشن از پخش زنده تلویزیونی به مدت شش ساعت ، میان برنامه های پرهزینه ،جوایز میلیونی، پذیرایی اشرافی،طراحی سنگین صحنه،سخنرانی پراکنده،عدم پذیرش انتقاد ، پاداش های آنچنانی و. . . خبری نبود. در این مراسم که صفا، صمیمیت و صداقت درآن موج می زد، هنگامی که قرار شد از پرویز نوری منتقد پیشکسوت سینما تقدیرشود استاد مسعود کیمیای از پله های صحنه پایین رفت و دست پرویز نوری که سال هاست آثار او وسایر سینماگران را نقد می کند گرفت و با احترام و تواضع ایشان را تا روی صحنه همراهی کرد  و یک عمر تلاش منتقدانه او را ارج نهاد.

در سالن همایش های صدا وسیما مهندس ضرغامی پشت تریبون رفت و خود را به آب و آتش زد و ازهر دری صحبت کرد تا عملکرد رسانه ملی درسال های گذشته را تشریح نماید. ایشان بخشی از سخنان خود را به انتقادهنرمندان  از سیاست های صدا و سیما اختصاص داد وحاضرنشد نقد آنان را پذیرا باشد.ای کاش مهندس ضرغامی به حدیث امام صادق (ع) که می فرمایند بهترین برادر من کسی است که عیوبم را به من هدیه کند عمل می کرد و به جای توجیه سیاست هاوعملکردها قدری به نقد دلسوزان و آزاد اندیشان توجه می کردورسانه ملی را از این وضعیت نجات می داد. ایشان به یاد داشته باشند در عصر رسانه ها میزان موفقیت رسانه با تعداد مخاطبان و قدرت تاثیر گذاری و برد آن سنجیده می شود و توجیه جایی ندارد ، همچنین فراموش نکنند فرصت ها به سرعت ابردر گذرند و فردا دیر است.

محمد شریعت پناه

09124375126

۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۰۲ محمد شریعت پناه

اعتیاد معلول است

نگاهی به نشست صمیمی وزیر کشور با سینماگران درخانه سینما

 

چندی پیش در نشستی صمیمی وزیر کشور ودبیرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر با سینماگران که در خانه سینما برگزار شد ابتدا فیلم مستندی در باره معتادان به مواد مخدر به نمایش درآمد سپس وزیر کشور گزارشی از میزان مصرف مواد مخدر وتبعات و پیامدهای آن بر جامعه ارائه داد و از هنرمندان و سینماگران برای مقابله با این پدیده شوم طلب استمداد و یاری نمود. در این فیلم کوتاه صحنه هایی متاثر کننده وبه شدت دردآوراز وضعیت بغرنج معتادان ومعضلاتی که زبان از بیان آن شرم دارد نشان داده شد.

اگر به فهرست عناوین فیلم هایی که تاکنون توسط سینماگران مستقل و بخش خصوصی تولید شده نگاهی داشته باشیم می یابیم همواره فیلم سازان که نسبت به موضوعات جامعه دغدغه مندند و رشد وپیشرفت کشور ورفاه مردم برای آنها مهم ترین الویت است بارها به شیوه ها وسبک های متنوع هنری وجود معضل بزرگ اعتیاد و شیوع مواد مخدر را فریاد زده اند واز مسئولان و صاحبان قدرت خواسته اند برای ریشه کنی این چالش ویران کننده تدبیری بیندیشند . در مقابل برخی از مسئولان به جای تشکر از فیلم سازان آنان را به سیاه نمایی وبزرگ نمایی معضلات اجتماع محکوم کردند وبا توقیف برخی از آثاربه بهانه های واهی مانع هوشیاری مردم ودستگاههای مسئول شدند که برای نمونه می توان به فیلم درخشان سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی اشاره کرد. لازم است به وزیرمحترم کشور یادآورشد سینماگران سال هاست به رسالت خود در برابر جامعه عمل کرده و وجود اعتیاد وروند رو به تزاید آن و بلایی که برسر اجتماع به ویژه جوانان آورده را فریاد می زنند.  بهتر است این فیلم برای معاونین ، مدیرکل ها، کارشناسان، کارمندان مراکز اجرایی، قانون گذاری و قضایی ونیز ارگانها ونهادهای فرهنگی که طبق اعلام مراکز معتبر و قانونی تنها کمتر از یک ساعت کار مفید انجام می دهند واز بودجه عمومی کشور ارتزاق می کنند به نمایش درآید تا نتیجه کم کاری ویا کژکارکردی را دریابند. شایسته است این فیلم وآثاری از این دست برای مسئولانی پخش شود که همواره خود را کارآمد می دانند و کارنامه ای پرو پیمان از عملکرد خود در رسانه ها منتشر می سازند و حاضر نیستند به ثمره و دستاورد سیاست ها و برنامه هایی که تاکنون اجرا کرده اند نگاهی داشته باشند.

همانطور که محمدحسین حقیقی، کمال تبریزی، فرشته طائرپور، تهمینه میلانی و سایر هنرمندان دراین نشست از زوایای مختلف به موضوع اعتیاد پرداختند وضمن اعلام آمادگی برای هر نوع همکاری  راهکارهایی ارئه نمودند باید گفت اعتیاد معلول است و برای ریشه کنی آن باید به علت ها پرداخت و علت ها را جستجو کرد زیرا اعتیاد رابطه بسیار نزدیکی با شرایط و فضای حاکم بر جامعه دارد ومعضلات و چالش های اجتماعی بازتاب عملکرد ها  و خط مشی هاست. رویکردهای ناصواب،شیوه های مدیریتی منسوخ شده،عد م تعامل با صاحب نظران واندیشمندان ،نادیده انگاشتن نیازهای واقعی جامعه، پاسخگو نبودن دستگاه هاو...باعث می شود تا معضلات وآسیب ها در قالب افزایش آمار طلاق، اعتیاد، فساد، جنایت پدیدار گردد و آینده ای نگران کننده را نوید دهد. امید است وزیر کشور که با تمام وجود عمق فاجعه مواد مخدر را احساس کرده و باور دارند این معضل خانه مان برانداز ازطریق اهالی سینما قابل کنترل و حتی درمان است شرایط وبستر لازم را فراهم کنند تا سینماگران با فراغ بال و بدور از هرگونه نگرانی، محدودیت و خود سانسوری به  ریشه های این معضل ملی بیش از گذشته بپردازند والتیام بخش دردهای جامعه باشند.

محمد شریعت پناه

09124375126

    

۱۸ فروردين ۹۳ ، ۰۶:۰۷ هادی حق پرست
سینما تماشا

سینما هنر و صنعتی است که به وسیله تصویر قصه ای را روایت می کند. تصویر را باید دید. پس برای ساختن و دیدن و فهمیدن و لذت بردن از یک فیلم سینمایی نیز باید تماشا را بلد بود.

یکی از علت هایی که امروزه حوصله و ذائقه تماشای فیلم های کلاسیک وجود ندارد، فقر دانستن دیدن و تماشا است. همان گونه که در هنر موسیقی گوشهایمان امروزه از شنیدن موسیقی مطلوب عاجز است. این که چرا چنین بلا بر سر این روزگار که ساخته م است آمده را باید از معرفت مان جستجو کرد که از حوصله و ظرفیت این بحث خارج است. پس گفتیم که زبان سینما تصویر است و گرامر آن هم نگاه.

برای ساخت یک فیلم سینمایی ابتدا باید نگاه بلد بود، باید دانست که چگونه و از چه زاویه ای در چه موقعیتی اشیاء، انسانها و اتفاقات را دید؟ برای لذت بردن از دیدن یک فیلم سینمایی هم باید تماشا بلد بود و با دانستن چگونه تماشا کردن می توان بهتر از یک فیلم لذت برد.

هنرمندان غربی اساسا با تصویر می اندیشند، همان گونه که ما با کلام و ادبیات می اندیشیم. یعنی اگر ما سعدی، حافظ و مولانا داریم، او فورد، برگمان و هیچکاک را دارد و زبانش تصویر است. دوربین همان را می بیند و ضبط می کند که ما می بینیم، پس همه زوایا و نماهای یک فیلم سینمایی مجموعه ای است از نگاه های یک فیلم ساز و یا به تعبیری مسئله و جهان فیلم ساز. حرکت دوربین نشان دهنده گونه و شخصیت و روحیات فیلم ساز است. هر نما از یک فیلم نشان گر تسلط فیلم ساز بر تکنیک و محتوای فیلم است. یک فیلم ساز با انتخاب زاویه دیدن خود، نظر خود را نیز نسبت به آنچه ضبط می کند بیان می کند.

۱۰ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۰۴ فریده ذاکری

 

 

کل کل مهدی فخیم زاده و گوهر خیراندیش

بالاخره نوبت به اکران بهترین فیلم سال رسید. «آذر، پرویز، شهدخت و دیگران»، آخرین ساخته بهروز افخمی  که در سی و دومین جشنواره بین المللی فیلم فجر، سیمرغ بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه را به دست آورد

فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. این رمان توسط مرجان شیرمحمدی همسر بهروز افخمی ‌نوشته شده و فیلم‌نامه اقتباسی آن را، بهروز افخمی نوشته و کارگردانی کرده است. این فیلم نوعی کمدی کلاسیک با مضمون اجتماعی و سرشار از نمادها و نشانه‌هاست که در سی و دومین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، در 6 رشته بهترین طراحی صحنه و لباس، بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین بازیگر نقش مکمل زن، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم‌نامه و بهترین فیلم، نامزد دریافت جایزه گردید و نهایتاً سیمرغ بلورین بهترین فیلم (به طور مشترک با رستاخیز) و بهترین فیلم‌نامه را از آن خود کرد. مهدی فخیم‌زاده، رامبد جوان، مرجان شیرمحمدی، گوهر خیراندیش، مانی حقیقی، شهین تسلیمی، امیرعلی دانایی، و آزاده اسماعیل‌خانی بازیگران جدیدترین ساخته بهروز افخمی‌ هستند.

پرویز دیوان‌بیگی (با بازی مهدی فخیم‌زاده)، بازیگر سرشناس سینماست که با همسرش شهدخت (با بازی گوهر خیراندیش) زندگی می کند. آذر دیوان‌بیگی (با بازی مرجان شیرمحمدی)، دختر این خانواده در خارج از کشور با مردی خارجی (به نام فیلیپ) ازدواج کرده و مشغول زندگی‌اش است. شهدخت زنی  تحصیل کرده ولی  خانه‌دار است که بر حسب اتفاق روزی توسط کارگردان یک فیلم به او پیشنهاد می شود نقش مقابل همسرش در فیلم را بازی کند؛ گرچه شهدخت در ابتدا از این کار امتناع می‌کند، ولی هنگامی که پرویز به او می‌گوید که تو از عهده این نقش بر نمی‌آیی، عزم خود را جزم می‌کند تا حتماً در این فیلم بازی خوبی ارائه دهد. نهایتاً این فیلم ساخته شده و بازتاب‌های گوناگون داخلی و بین‌المللی آن، حاکی از آن است که بازی شهدخت بسیار پررنگ‌تر به چشم آمده و شهرت پرویز تحت‌الشعاع آن قرار گرفته است؛ به طوری‌که خبرنگاران و اصحاب رسانه، تمام توجه خودشان را به بازی شهدخت معطوف کرده و اذعان می‌کنند که بازی او از پرویز در فیلم چشم‌گیرتر بوده است.

پرویز به عنوان یک مرد ایرانی طبیعتاً از این قضیه دلخور شده، سعی می‌کند ناراحتی خود را در خانه نشان دهد؛ گاهی با شکستن بشقاب‌ها و گاهی به بهانه از عهده برنیامدن همسرش در کارهای خانه. شهدخت که از این وضعیت خسته می‌شود، تصمیم می گیرد چند روزی را در ویلای خانوادگی شان در دماوند دور از پرویز بگذارد. در همین حین آذر که در خارج از کشور بود به پیشنهاد دکترش، تصمیم می‌گیرد به ایران سفر کند. داستان فیلم از اینجا آغاز می‌شود که آذر با دردی در دل و قلبی شکسته به وطن می‌آید و توجه خانواده به مشکل او معطوف می‌شود؛ تمام افراد خانواده گسترده دیوان‌بیگی، به بهانه آمدن آذر، در ویلای دماوند، دور هم جمع می شوند

فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. این رمان توسط مرجان شیرمحمدی همسر بهروز افخمی ‌نوشته شده و فیلم‌نامه اقتباسی آن را، بهروز افخمی نوشته و کارگردانی کرده است. این فیلم نوعی کمدی کلاسیک با مضمون اجتماعی و سرشار از نمادها و نشانه‌هاست ا.

"آذر، شهدخت، پرویز و دیگران" فیلمی ‌خانواده‌محور است؛ افخمی ‌خانواده ایرانی را محیطی امن و گرم و صمیمی ‌به تصویر می‌کشد به طوری که خانواده را مخاطب قرار داده و لحظه لحظه با خود همراه می‌کند توصیف جمع های خانوادگی، بگو و بخندها، روابط صمیمانه ی یک خانواده ی ایرانی  اصیل، دل سوزی ها ومهربانی های اغراق آمیز. .. خوب از کار درآمده و توانسته به بیننده بگوید یک خانه و خانواده ی ایرانی در هر قشر و طبقه ای که باشند باز هم در غم وغصه ی هم شریک اند و از کنار هم ساده نمی گذرند

آذر، شهدخت، پرویز و دیگران دقیقاً بر اساس یکی از اهداف مهم و اصلی سینما شکل گرفته است؛ یعنی کشاندن تماشاگر به سینما و راضی بیرون فرستادن او نویسنده‌  قطعا توانایی‌ها و ظرفیت‌های خوبی از خود نشان داده است و  کارگردانی، انتخاب درست بازیگران و بازی خوب اکثر آن‌ها اثر تازه‌ی افخمی را به فیلمی مفرح بدل کرده و استقبال خوب تماشاگران دراکران عمومی ، پاسخی مثبت خواهد بود از سوی تماشاگرانی که این سال‌ها به‌شدت منتظردیدن  چنین آثاری بودند

     آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»

فیلمی داستانگوست و مانند بسیاری ازفیلمهای این روزها  نه فیلم کوتاهی است که بیخودی کش آمده باشد و نه کارگردانش مدیوم سینما را با عکاسی اشتباه گرفته و تمام فیلمش  رادر قاب بندی های زیبا خلاصه نمیکند  وگاهی با دیالوگهای  زیبای  فخیم زاده تبدیل به کمدی می شود، و فضای سرخوش و شادی دارد که اینروزها یک بار مثبت به حساب می اید. از طرف دیگر افخمی برای خنداندن مخاطبان به دام آثار سخیف نیفتاده و فیلمی سالم ساخته که «خانواده ایرانی» بتواند به تماشای آن برود.

البته کارگردانی فیلم هم با گاف هایی مواجه است. که آنقدرها هم قابل بحث نیست

بازی بی نظیر مهدی فخیم زاده وگوهر خیر اندیش   جای حرفی ندارد وامادر مورد بازی مرجان شیرمحمدی. بنظرم بازی  او هم  خیلی خوب بود او یک نویسنده ی خوب  بود ودر این  فیلم نشان داد که  بازیگر خوبی هم است و می دانید که برای  طراحی صحنه هم  در جشنواره کاندید شده بود ودختر گوهر خیر اندیش ومرحوم اسماعیل خوانی هم هرچند که نقشی کوناه داشت ولی نشان داد که از پدر ومادری هنرمند می باشد ومی نوان به آینده بازیگری او امیدوار بود اما درسکانسی که  .

بی مقدمه شهدخت از رامبد جوان برای صرف  نهار درباغ دعوت کرد  و  یاخواستگاری فخیم زاده از رامبد جوان  که  بیا دختر منو بگیر

خیلی بچه گانه  وبی برنامه بود ونشان  می داد که کلا فیلمنامه ها  در ایران  دوست  دارند گاهی از منطق خارج شوند

ورود کاراکتر بهرام کارکرد خاصی ندارد و ارتباط او با آذر ناگهانی و بدون پیش زمینه است

 افخمی توانسته است داستان یک خانواده ایرانی را برای مخاطبش بازگو کند و به نوعی «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» در ستایش نظام خانواده نیز هست.

تکیه بر نقش پدرومادر به عنوان محور اصلی خانواده ونقطه اتکای فرزندان نقطه مثبت   وبرجسته فیلمنامه است .

افخمی با استفاده از شوخیهای بصری وکلامی سعی می کند تلخیهای موضوع طلاق ،کام بیننده را تلخ نکرده و او را برای دریافت این پیام آماده سازد که خانواده  سالم درفرهنگ ایرانی همچنان  می تواند مشکلات بزرگ برخاسته ازجامعه امروزی  را حل کند.

او از اختلاف عمیق فرهنگی یک زوج ایرانی اروپائی در روابط زناشوئی   با شرم وحیا  می گذرد تا نشان دهد  فرزندیک خانواده  مرفه درعین آزادی عملی که در انتخاب شریک زندگی خود داشته است برای جبران اشتباه خود وبازگشت به زندگانی سالم راهی جز برگشت به آغوش گرم خانواده وفرهنگ ایرانی ندارد.

ودرپایان امیدوارم انجمن خام گیاه خواران وحمایت از حیوانات به راحتی از برخی دیالوگها بگذرند
پاسخ:
سلام
یادداشت شما بزودی در سایت قرار میگیرد .
باتشکر
۱۹ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۱۸ محمد شریعت پناه

نوری در تاریکی
نگاهی به فیلم سینمایی فرشته ها می آیند به کارگردانی حامد محمدی

در سی و دومین جشنواره بین المللی فیلم فجرموضوع اصلی و محوری سه فیلم ناخواسته، فرشته ها می آیند و حق سکوت به طلبه های جوان حوزه های علمیه اختصاص داشت وصاحبان این آثار با خلق فضاهای متفاوت به چگونگی رفتار این شخصیت ها در خانواده وجامعه پرداختند.
فیلم  فرشته ها می آیند اولین کارحامد محمدی نویسنده فیلم های تحسین شده طلا ومس و حوض نقاشی در مقام کارگردانی است. این فیلم با بازی جواد عزتی در باره طلبه جوانی است که با فارغ شدن همسرش نازنین بیاتی با چالش هایی در زندگی  مواجه می شود وبا توکل بر آموزه های دینی تلاش می کند بر این چالش ها فایق آید.طلبه جوان بر خلاف برخی از هم لباسانش شناخت و بینش عمیقی از معارف دینی دارد واز این رو با واقعیت هاوفرازونشیب های زندگی منطقی برخورد می کند. او در برابر زخم زبان اطرافیان ، انتظارات  مردم از روحانیت و مسئولین با سعه صدر رفتار می کند و داشتن رابطه
صمیمی با اقشارمختلف جامعه را بر خود واجب می داند وخود را تافته جدا بافته فرض نمی کند.زندگی طلبه جوان رویایی و دست نیافتنی نیست مانند بسیاری از زندگی های زناشویی با قهر وآشتی وشیرینی و تلخی همراه است. فیلم داستان یک خطی و سر راستی دارد وبا شوک هایی که در جای جای آن بر مخاطب وارد می سازد باعث می شود تماشاگر مشتاقانه فیلم را دنبال کند. کارگردان در کنار روایت زندگی طلبه جوان نیم نگاهی به معضلات اجتماعی مانند افزایش استفاده از برنامه های ماهواره ای،طلاق ، اعتیاد، تورم، افزایش هزینه های درمانی،... می اندازد وتصویری رئال از زندگی
امروزمردم ارائه می نماید.او اندیشه های ناثواب که ظاهری دینی دارند را به تصویر می کشد واین افکار را برای جامعه ی اسلامی مخرب می داند. از نکات قابل تامل فیلم می توان به بازی جواد عزتی و نازنین بیاتی در نقش زوج جوانی که در ابتدای زندگی با چالشی جدی مواجه می شوند و بر آن غلبه می کنند اشاره کرد.فیلم با روشن کردن لامپ در آپارتمانی خاموش به دست طلبه جوان به پایان می رسد واهتمام کارگردان در نشان دادن نمونه ای الگوبخش از  زندگی پاک و سالم به ثمرمی نشیند.

 محمدشریعت پناه     09124375126   

عضو انجمن منتقدان سینمای ایران

پاسخ:
سلام
بزودی این یادداشت با نام شما در سایت قرار میگرد
با تشکر
۲۸ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۰ هادی حق پرست

سینما تماشا(2): بازنمایی گرایی

سینما ابتدا صنعت و سپس هنری است که قصه را با زبان تصویر روایت می کند. در سینما هر فیلمی، حتی در حوزه مستند باید دارای فیلم نامه باشد و فیلم نامه نیز جز داستان نیست. معمولا این کارگردان فیلم است که فیلم نامه را از دنیای ادبیات به عالم تصویر و سینما می آورد. او با تصویرسازی و صحنه پردازی های خود داستان را از حوزه ادبیات به سینما و تصویر تبدیل می کند.

اما قطعا هر کارگردانی آن قصه هایی را که خود تجربه کرده را بهتر و قابل باورتر روایت خواهد کرد. این نه تنها در سینما که تا حدودی در همه هنرها صادق است. به عنوان مثال در ادبیات پرفروش ترین و پرمخاطب ترین آثار «خاطره نویسی» و «سفرنامه نویسی» است. چون که نویسنده آنچه را که روایت می کند درک کرده، تجربه کرده و از جان و درون خود داستان را می جوشاند. و معمولا مخاطب هم از شنیدن و یا خواندن این داستان ها لذت می برد و جهان و خاطرات نویسنده و گوینده را باور می کند.

همیشه کسانی آنچه که خود تجربه نکرده اند و یا حداقل درک و فهم نکرده و به آن ایمان ندارند نه خود از ارائه داستان لذت می برند و نه مخاطبان آنها. وقتی فیلمسازی بدون ارتباط قلبی با موضوع و بدون فهم و تجربه لازم موضوع فیلم نامه به ساخت روی می آورد، بدون تردید آن اثر اثری ماندگار نخواهد شد و زاویه، حرکت دوربین، صحنه و تصویرسازی نیز آنچه باید از آب در نمی آید.

به این ترتیب باید آسان فهمید که علت پرفروش ترین کتاب ایران تا به امروز و پرفروش ترین فیلم سینمای ایران در چیست؟

۱۷ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۰ محمد شریعت پناه

به نام خدا

زندگی در صلح

نگاهی به نمایش "دست نیافتنی ها " به کارگردانی علیرضا کوشک جلالی

تفاوت فرهنگ ملت های شرق و غرب همواره از سویی محل  نزاع ، چالش ، جنگ و از سویی دیگرفرصتی برای  تعامل ، تبادل و تفاهم بوده و هست.سران حکومت ها بر اساس فرهنگ جامعه خود به موضوعات سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی  جهان می نگرند و تحلیل می کنند و برای تامین منافع ملی  کشورشان گام بر می دارند. این رویکرد و دریچه نگرش گاهی مبنا و اساس روابط دیپلماتیک وگاهی عامل بسیاری از کشمکش ها و جنگ ها میان کشورها می شود ومی توان اذعان داشت دنیای امروز ما ثمره نگرش فرهنگ هاست. دنیایی که در کنار زیبایی ها و افتخارات آن زشتی هایی نیزدارد که انسان از بیان آن شرم می کند.

تئاتر" دست نیافتنی ها" که آیین آغاز نمایش آن چندی پیش در تماشاخانه ایرانشهر با حضورپیمان قاسم خانی و بهاره رهنما و جمعی از هنرمندان و علاقه مندان این رشته در فضایی پرنشاط  وفرح بخش برگزار گردید به تفاوت فرهنگی انسان شرقی و غربی می پردازد و نشان می دهد انسان شرقی و غربی  با وجود اختلافات فرهنگی و دغدغه های گوناگون چقدر به یکدیگر نیاز دارند و با وجود رویکردهای متفاوت به زندگی می توانند کنار هم زندگی کنند وآرامش و امنیت را پدید آورند. تئاتر دست نیافتنی ها به کارگردانی علیرضا کوشک جلالی ماجرای مرد ثروتمند فرانسوی به نام فلیپ (نادر فلاح)  را روایت می کند که همسرش بر اثر بیماری فوت می کند و او برای تحمل این فراق به پرواز روی می آورد و روزی بر اثر سقوط از گردن به پایین معلول می شود. جوان مهاجر افغانی به نام جمعه(سینا رازانی ) برای پرستاری از فلیپ به صورت موقت استخدام می شود و جمعه با رفتارساده و خارج از تشریفات و آداب رسوم  بی روح  جامعه غربی ، امید و نشاط واقعی را به زندگی فلیپ برمی گرداند و فلیپ نیز استقلال  و احساس مسئولیت در برابر دیگران را به جمعه می آموزد . ارتباط فلیپ و جمعه با هم ونحوی برخورد آنها با چالش های زندگی و ابراز عواطف و احساسات نسبت به نزدیکان ، موقعیت های بسیارجذاب و نیز تامل برانگیزی را پدید می آورد. مهم ترین و یژگی نمایش دست نیافتنی ها  این است که پز روشنفکری و بیان مفاهیم پیچیده فلسفی ، دست نیافتنی و مخاطب گریز نمی دهد ساده و صمیمی پیام می دهد که  انسان ها با فرهنگ ها و تمدن ها متفاوت وبا وجود اختلافات به یکدیگر نیاز دارند و قادرند کنار هم  در صلح و آزادی دنیایی زیبا بیافرینند و برتری و خودبزرگ بینی فرهنگی عامل نزاع و کشمکش ها است .

محمد شریعت پناه   / خبرنگار  / عضو انجمن منتقدان سینمای ایران /09124375126

 

 

۱۷ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۵ محمد شریعت پناه

به نام خدا

گذشته چراغ راه آینده

چندی پیش به همت انجمن منتقدان سینمای ایران در خانه سینما نشستی با عنوان "بررسی سینمای دهه 60 ایران " با حضورمنوچهر محمدی (تهیه کننده )،جواد طوسی(منتقد)،کمال تبریزی(کارگردان) ، سعید عقیقی (پژوهشگر) و جمعی از دست اندرکاران سینما برگزار شد. در این نشست وضعیت سینمای ایران در سال های پر التهاب دهه 60 و عملکرد مدیران و موفقیت ها و ناکامی های سینمایی آن دوران مورد تحلیل و بررسی قرار گرفت که در این رابطه نکات زیرمطرح می شود:

1- دهه شصت یکی از مقاطع بسیار مهم و سرنوشت ساز تاریخ ایران به شمار می آید . در این دوران انقلاب اسلامی هنوز تثبیت نگردیده ، همسایه غربی به ایران وحشیانه هجوم آورده ، منافقین در داخل کشور مردم انقلابی و مسئولین دولتی را ترور می کنند، دربرخی از استان های مرزی زمزمه جدایی طلبی بر پاست،امریکا تحریم اقتصادی را علیه انقلاب آغازنموده،مردم با کمبود مواد غذایی و انرژی دست و پنجه نرم می کنند، بنیانگذار انقلاب رحلت کرده،... در این وضعیت و با وجود همه تنگنا ها و چالش ها سینمای ایران  پویا وفعال است و پر نشاط و امیدوار به حیات طیبه خود ادامه می دهد و آثاری در ژانر های مختلف تولید می کند که هنوز ماندگار است و به نیکی از آنها یاد می شود.

2- از مولفه ها و عواملی که منجر به حیات و پویایی سینمای ایران در دهه پر التهاب60 گردید می توان به ؛ داشتن سیاست ها و برنامه های مدون و راهبردی از سوی مدیران سینمایی و افق روشن آنان در این عرصه، رابطه صمیمانه و متعهدانه مسئولین سینمایی با کارگردانان ، رویکرد امیدوارانه فیلم سازان به فضای عمومی کشور، استقبال مردم از فیلم ها،فعالیت حرفه ای مراکز هنری مانند؛ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان - حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی - بنیاد مستضعفان و جانبازان ،فعال بودن بخش خصوصی، عدم دخالت مراکزغیر مسئول در امور سینما،رعایت خطوط قرمز توسط فیلم سازان و مدیران ، بالا بودن آستانه تحمل مسئولین کشوروسعه صدر آنان، ... اشاره کرد .عواملی که پس از گذشت سه دهه هنوز قابلیت آن را دارد که به عنوان الگویی موفق مورد بهره برداری مسئولین سینمایی کشور قرار گیرد.

3- در شرایطی که با وجود رشد شبکه های ماهواره ای و فضای مجازی استقبال ازفیلم های سینمایی در جهان روز به روزافزایش می یابد و تاثیرگذاری و هدایت افکار و باورها بوسیله فیلم ها بیشترمی شود ، در کشور ما شاهد آن هستیم که این رسانه ارتباط جمعی کارآمد بنا به دلایل متعددی با چالش های جدی مواجه است . مدیران سینمایی ، فیلم سازان و تماشگران از وضعیت  کنونی سینمای ایران ناخشنودند و برخی نیز روند آن را نگران کننده و همانند یک بیمار رو به احتضار ارزیابی می کنند.دست اندرکاران سینما وضعیت نامطلوب کنونی را نتیجه سیاست ها ، برنامه ها و عملکرد مسئولین سینمایی کشوردر حوزه تولید،توزیع و اکران  می دانند و این اتمسفر را شایسته سینمای ایران نمی دانند.

4- نحوه ی بررسی و ارزیابی فیلم ها وبحث سانسور و ممیزی آنها همواره در ایران محل اختلاف بوده و هست. سینماگران بر این باورند که خط قرمز جامعه را می شناسند و رعایت می کنند اما مسئولین معتقدند فیلم سازان خط قرمز را به بهانه های مختلف از جمله ؛بدیع بودن سوژه و جذب بیشتر مخاطب می شکنند بنابراین فیلم ها از زمان تولید تا اکران باید کنترل شوند و پس از کسب مجوزهای قانونی اجازه اکران یابند .این رویکرد متفاوت فیلم سازان و مدیران به ایجاد فاصله وسوء تفاهم ودلسردی میان این دو منجر گردیده و هریک برای به کرسی نشاندن دیدگاه خود شیوه ها و روش هایی را در پیش گرفته اند.این کش و قوس های بی پایان و تداوم آن پیکر سینمای ایران را نحیف کرده وضمن آسیب به فرهنگ عمومی روند رشد جامعه را با مشکل مواجه ساخته است زیرا به تعبیر رهبر معظم انقلاب کلید پیشرفت جامعه در دست سینماگران است.

5- سیاست ها و برنامه های متفاوت و متضاد فرهنگی مدیران سینمایی که اغلب با تغییر دولت ها پدید می آید وضعیت نامشخص و بی ثباتی را رقم زده که کمتر کسی جرات می کند در سینمای ایران سرمایه گذاری کلان نماید و اندیشه تولید آثار ماندگار را در ذهن بپروراند. در دهه60 با وجود انواع بحران ها در کشورافق و چشم انداز مدیران سینمایی شفاف بود و سیاست بر عرصه فرهنگ تا این اندازه سایه نینداخته بود و اختلاف  میان فیلم سازان و مدیران برای تولید بهترو بهبود کیفیت فیلم ها بود و اغراض سیاسی دنبال نمی شد.

6- نزدیک به چهار دهه از حیات سینمای جمهوری اسلامی ایران می گذرد این سینما همپای انقلاب پیش آمده و فراز و نشیب و تحولات انقلاب در بسیاری ازآثار سینمای قابل مشاهده است. از این رو شایسته است مدیران سینمایی و کسانی که دغدغه سینمای ایران را یدک می کشند با اعتماد به سینمای ایران  فرصت ها را غنیمت شمارند و دست از آزمون خطا بردارند و با بهره برداری از تجارب ارزشمند خانواده بزرگ سینما سیاست ها و برنامه های کلان و راهبردی ایران برای ده سال آینده(ایران 1404) را ترسیم نمایند.

محمد شریعت پناه  عضو انجمن منتقدان سینمای ایران  09124375126

۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۹:۴۵ پژمان خلیل زاده

نام: آذر، شهدخت، پرویز و دیگران

کارگردان: بهروز افخمی                                        

 

 

                                              انفعال برای هیچ

 

فیلم آذر، شهدخت، پرویز و دیگران که در سی و دومین دوره جشنواره فجر سال 92 سیمرغ بهترین فیلم را دریافت نمود و از نگاه داوران نام بهترین اثر در سینمای ایران در همین سال رایدک می کشد به حدی بد و اسفبار است که بیننده را پس از نمایش مآیوس می کند.

فیلم، هم در ابتدا و هم در انتها فاقد هیچگونه داستان به درد به خوری است و سرتاسر، انفعال والکن بودن زبانش در تصویر، سردرگمی فیلمساز را نشان می دهد. فیلمسازی که گویی بدون هیچ فیلمنامه و پیرنگ مشخصی، به سر صحنه رفته و فقط یک مشت تصویر عقب افتاده ی به اصطلاح سینمایی ضبط نموده و به احتمال زیاد ادعا دارد که فیلم ساخته است. چون به نظرم آذر، شهدخت ..... هنوز فیلم نشده است، حتی یک اثر تمرینی هم نیست. فیلمسازی که پشت چنین فیلمی قرار دارد انگار مدیوم سینما را اشتباه گرفته است چون این اثر یک تله فیلم دسته چندمی برای تلویزیون

شعاری ماست. شعاری که نه فکر پشتش هست و نه ایده ای. یعنی همان حرفهایی که به صورت یک شوخی مضحک، فیلم اشاعه می دهد. پیامی که از پس دیالوگهای کاراکترهای مقوایی فیلم استنباط می شود این است: ((که ایران بهشت هست و فرنگ جهنم)). پیامی که بیشتر کارگردانانئ وابسته به بیت المال علاقه ی شدیدی به آن دارند و دست به ساخت پروپاگانداهایی خنده دار و اغلب مشمئز کننده می زنند. در این فیلم هم به صورت خیلی رویایی می بینیم که چند خانواده ی ایرانی بدون هیچ مشکل اقتصادی و فشارهای اجتماعی، خوش و خرم در کنار هم زندگی می کنند و

در میانشان پیر و جوان ندارد. فقط در این بین مشکل اساسی رفتن یکی از اعضای خانواده به فرنگ است و همه تلاش دارند او را از جهنم غرب نجات دهند. یعنی در کل یک تصویر مضحک و شکم سیر از خانواده ی ایرانی نشان دادن و سر دادن شعارهایی به اصطلاح شرق دوستانه و ملی گرا، تنها جهان پوشالی فیلم را تشکیل می دهد. یکی از این شعارهای خنده دار دیالوگ پدر با دخترش است که زیر لب زمزمه می کند: ((این فرنگی ها زیادی نازنین شدن، نمی خوان آدم باشن، می خوان فرشته باشن ولی معمولآ کارشون به جنایت می کشه)).

حال سئوال اینجاست، آقای فیلمساز فرشته کیست؟؟ آیا فرشته آن آدمهای مقوایی

(که تیپ هم نیستند) فیلم هستند که گویی در بهشت زندگی می کنند و در حالت خلسه ای احمقانه، زندگی شان کوچکترین مشکلی ندارد؟؟ سئوال اصلی اینجاست که توهم اجتماعی آخر تا کی؟؟ آیا جامعه ی امروز کشورعزیزمان، بهشت مانند است؟!! و مردم همه شکم سیرند و جهان غرب در لجن زار همجنسگرایی و خیانت و فحشاست؟؟

جالبتر اینجاست زمانی که جشنواره چنین فیلمی را به عنوان فیلم برتر سال انتخاب می کند، این کار به طور غیر مستقیم فقط یک پیام دارد و آن این است که دوستان به چنین فیلمهایی سمپاتی دارند وئ نجات سینمای ایران از بحران را، ساخت چنین آثار منفعل، دروغین و به هیچ نهاد و ارگانی

برنخورنده تر، می دانند. یعنی فیلمی که از هیچ کس و هیچ جریانی نقد نکند و همه چیز را به سمت غرب نشانه گیرد. این دقیقآ همان پروپاگاندای احمقانه و مورد علاقه ی بعضی از دوستان است که همیشه شاکی هستند که چرا مثلآ: فرهادی، پناهی و کاهانی، سینمای اجتماعی ایران را تلخ نشان می دهند و این ایران واقعی نیست. امروز این دوستان از ساخت چنین آثاری خوشحال اند اما باید بدانند که چنین فیلمهای مبتذل و حال بهم زنی هیچ وقت در تاریخ جایی ندارند.    

 

 پ. خلیل زاده

۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۹:۴۶ پژمان خلیل زاده
لآیا نقدهایمان را اینجا باید بگذاریم؟؟؟؟
من یکی از نوشته هایم را همینجا گذاشتم
یادداشتی در باب فیلم آذر، شهدخت، پرویز و دیگران
پاسخ:
در اسرع وقت نقد شما با نام خودتان در سایت منتشر می شود
۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۵:۲۶ پژمان خلیل زاده

فیلم: متروپل (2014)

کارگردان: مسعود کیمیایی

 

 

  فاجعه ای پوشالی

 

فیلم جدید مسعود کیمیایی، کارگردان بزرگ و پر سابقه ی ایران که می توان او را به عنوان یکی از ستون های اصلی سازنده ی سینمای کشورمان دانست، به حدی بد است که می توان آن را در کارنامه ی کیمیایی به عنوان فاجعه آمیزترین اثر او دانست.

متروپل با نداشتن یک فیلمنامه ی خوب و نبود ساختار فرمی مناسب، بیننده را متعجب می سازد تا حدی که از خود می پرسد:(( آیا واقعآ این فیلم را مسعود کیمیایی ساخته است؟!!))... فیلمی که بیشتر شبیه به اثر یک کارگردان آماتور و نابلد سینماست تا ساخته ی مسعود کیمیایی بزرگ.

با شروع فیلم، پس از گذشت چند دقیقه، نبود شخصیت پردازی درست و مبهم بودن وقایع، تماشاگر را کمی گیج می کند ولی ریتم تند فیلم این امید را به بیننده می دهد که او پس از همراه شدن با کاراکتر خاتون، می تواند گره ها را بگشاید. اما متآسفانه تا لحظه ی پایانی فیلم، سردرگمی و هرج و مرج بودن قصه و نبود استحکام کافی در فیلمنامه، از هر طرف سر بیرون می آورد و اثر را تبدیل به یک فیلم بسیار بی سر و ته و منفعل می نماید.  به همین دلیل است که می توان تمامی بازی ها و دیالوگ های بی معنی فیلم را یک اکت نمایشی بی میزانسن تعریف کرد. یعنی نبود میزانسن قوی و

نداشتن حس همذات پنداری در کاراکترها، مشکل اساسی متروپل است به طوری که حتی در بعضی از سکانسها، شلختگی و بی ربط بودن اتفاق ها به یکدیگر، بیننده را آزار می دهد.   

در کنار همه ی این نواقص، متروپل حتی منطق روایی هم ندارد. بدین معنی که تمامی کنش و واکنش ها بدون دلیل و منطق کافی رخ می دهند. برای مثال سکانس  تصادف بر سر چهار راه، هیچ دلیل منطقی و عقلانی ندارد و یا پیدا کردن خاتون در پایان فیلم توسط تعقیب کنندگانش در سینما متروپل، جزوء ابهامات پوشالی و تعریف نشده ی فیلم

است!!

با این تفاسیر متروپل حتی از فیلم جرم هم بدتر است و آن را می توان در کنار اشباح مهرجویی به عنوان یکی از فاجعه آمیز ترین فیلمهای ساخته شده ی چندسال اخیر توسط یک کارگردان با سابقه دانست.

در پایان فقط می توان به تنها نکته ی مثبت فیلم متروپل اشاره کرد و آن نگاه دلسوزانه ی فیلمساز به سالن های قدیمی سینما در ایران است. سالن هایی که به جای مهد فرهنگ و هنر تبدیل به انبار نگهداری موتور سیکلت و باشگاه بیلیارد شده اند و هر لحظه خطر تخریب، آنها را تهدید می کند.

 پ. خلیل زاده

به نام خدای مستضعفان

«نود» برای فوتبال ایران... «هفت» برای سینمای ایران... «؟» برای تلویزیون ایران...

     روزگاری بود به این فکر می‌کردم که چقدر جای برنامه‌ای در تلویزیون خالی است که به نقد و بررسی آثار خود تلویزیون بپردازد. البته من با اصطلاح «خود انتقادی» مخالفم زیرا که مفهوم خود انتقادی در تلویزیون با مصداق «رسانه ملی» در تناقض قرار می‌گیرد. به این دلیل آشکار که تلویزیون دارائی شخصی و ملک موروثی کسی نیست که «خود انتقادی» در آن معنایی داشته باشد. پس وقتی می‌گویم «نقد خود تلویزیون» جان کلامم این است که راهی باز باشد و عده‌ای از بیرون بیایند و برنامه‌های تلویزیون را نقد کنند و تلویزیون هم بی‌طرفانه فقط رسانای آن به مردم باشد. پس در این نوشته، چنین مفهومی مد نظر است نه اینکه هر از گاهی برنامه‌ای ترتیب داده شود و چند نفری را که خود می‌دانند و می‌شناسند و می‌پسندند دعوت کنند و آخر سر نتیجه باب میلشان را بگیرند. که چنین برنامه‌هایی گاه‌گداری آمده‌اند و رفته‌اند.

باری آن روزگار گذشت و برنامه‌ای شروع شد به نام «هفت» با بررسی و نقد سینمای ایران. «هفت» هر چند دچار توقف‌های مقطعی شد و مجریانش و ساختار برنامه دچار تغییرات و حتی تحولاتی شد، اما همچنان هست و به کارش ادامه می‌دهد. «نود» هم که سال‌هاست جایگاه ثابت و مجری ثابت‌ترش را دارد و دارد و دارد. و به قول یکی از رفقا «برنامه نود از همه خلق جهان برایمان عزیزتر است و به جان خودم سوگند اگر نود نباشد جان ما هم نخواهد بود و خوش‌تر آن دارم که تیغه بر قلب خود فرو ببرم تا اینکه نود تعطیل شود. که اگر قطره‌ای از نود هم کم گردد شرممان باد و مباد که خود را از دیدار نود محروم ببینیم!»  این رفیق ما علاقه شدیدی به نود دارد و او را از این نگرانی در می‌آوریم که نود نباشد. نود همیشه خواهد بود.

در کنار «نود» و «هفت»، جای ضلع سومی خالی است تا مثلثی را تشکیل دهد: «نقد تلویزیون ایران». برنامه‌ای که بسیار مهم‌تر است از برنامه فوتبال و سینمای ایران. زیرا که مخاطبان آن بسیار دایره وسیع‌تری دارند. شما یک سریال را به احتمال زیاد تمام هفته دنبال می‌کنید و مدت‌های طولانی درگیرش هستید. اما فوتبال هر چقدر هم برایتان مهم باشد تمام هفته‌تان را اشغال نمی‌کند (البته اگر به این رفیق فوتبال‌دوست و نوددوست‌مان بر نخورد). یا سینما همیشه و دائمی نیست. اما برنامه‌های تلویزیون مخصوصاًً بخش نمایشی آن همیشه دم دست است و دائم در دید شما. و حتی میزان درگیری ذهن و فکر و چشم همه اعضای خانواده با آنها بسیار بیشتر است. توضیح ضرور اینکه حرف من یک حکم علمی برای تک‌تک مردم نیست و همه و همه را در بر نمی‌گیرد. این حرف درباره یک فضای کلی است.

چرا باید «نود» جایگاهی ثابت در تلویزیون داشته باشد و حتی تا تف انداختن یک بازیکن روی چمن فلان ورزشگاه را با حضور انواع کارشناسان از زاویه‌های مختلف بررسی کنند اما پایگاهی برای بررسی ساخته‌های تلویزیون وجود نداشته باشد؟ برنامه‌ای با اجرای یک مجری توانا و کارآمد که مردم دوستش داشته باشند و این برنامه ثابت و مستمر باشد  در ساعتی مناسب تا جایش را باز کند. نه اینکه تلویزیون فقط برای خودش به اصطلاح نوشابه باز کند و به ساخته‌های سفارشی خودش جایزه دهد. یا ستاره‌هایی بچیند و یک تفریح‌گاه بزرگ ترتیب دهد و یک هفته هر شب بیش از 2 ساعت آنتن تلویزیون در اختیار آن باشد. برنامه‌ای که ادعایش این است که سطح برنامه‌سازی تلویزیون را بالا برده و بالاتر می‌برد. اما دریغ اگر بتواند ذره‌ای چنان و چنین و «چون» کند. این یک شوخی خنک و بی‌مزه است. عین این است که چغندر بکاری و بنشینی تا گندم درو کنی. مگر می‌شود نقد را تعطیل کنی و فقط یک بار در یک دوره با اتکا به رأی‌های مردم آن هم در مقطعی کوتاه بخواهی سطح برنامه‌سازی را ارتقا دهی! و دائم هم دم از مردم بزنی. در جایی که بسیاری می‌دانند اینها بیشتر سبقه مردم‌فریبی دارد و برنامه‌سازان تلویزیون و حتی بسیاری از فیلمسازان سینما که پول بیت‌المال را می‌گیرند، «مردم» برایشان زیاد جدی نیست و ارزش بزرگی ندارد. در اصل جایی که وابستگی به مردم وجود نداشته باشد، دم از مردم زدن هم شوخی است مگر در همین رأی‌گیری‌ها؛ که می‌بینید چگونه سر و دست می‌شکنند تا از مردم رأی بگیرند. و اشاره کردم که این رأی‌گیری‌ها در سعود کیفی برنامه‌سازی تأثیر درست و عمیق و جدی باقی نمی‌گذارد و بیشتر امری مقطعی و سطحی است. دیدید گریه‌ها و دست لرزیدن‌ها و فشار خون افتادن سرکار خانم بختیاری را که برای بار دوم در برنامه حضور می‌یافت و طلب رأی می‌کرد. بگذریم از اینکه همین سرکار خانم چندی پیش مردم کشورش را مورد خطاب توهین‌آمیز قرار داده بود. همین است؛ چه در سیاست و چه در فرهنگ و هنر. اگر وابستگی به مردم وجود نداشته باشد همسایگی دیوار به دیوار با فاسد حتمی است. چرا در سیاست اقتصادی این همه خصوصی‌سازی مهم است؟ چون اگر دولت وابستگی به مردم نداشته باشد دیکتاتوری خواهد کرد. فرهنگ و هنری هم که پول بیت‌المال برایش همیشه فراهم باشد آنچنان تفاوتی برایش ندارد که مردم کارش را می‌پسندند یا نه. فقط می‌سازند و می‌سازند. اگر موفق بود و گرفت که گرفت. اگر هم نبود کسی کاری به کارشان ندارد.

دیگر آنکه برنامه‌سازان حق هر نوع انتقاد اجتماعی را به خود می‌دهند. اما نقدی که آنها را نشانه رود کمتر به مذاقشان خوش می‌آید مگر قسمت تعریف و تمجیدها. در برنامه‌ای که این شب‌ها پخش می‌شود و 3 تا هم ستاره دارد، از سوی مجریان برنامه، این جملات را بسیار می‌شنویم: بهترین برنامه، بی‌نظیرترین، بهترین بازیگر، درجه یک، بترکون و... . این جملات خطاب به همه برنامه‌ها صادر می‌شود و از نظرگاه این عالی جنابان، همه برنامه‌ها خوب و درجه یک هستند. البته در چنین برنامه‌ای انتظار نقد و بررسی نیست زیرا که رسالتی چنین هم برای خودشان تعریف نکرده‌اند و نمی‌کنند. اما باید این را بدانند که آنها هم مثل مردم فقط یک رأی دارند و شایسته نیست این همه تعریف و تمجیدهای دهن‌پر کن نثار تمامی برنامه‌ها کنند. (این حاشیه را هم خواستید بخوانید یا نخوانید. مجری این برنامه که از قضا مجری برنامه ماه رمضان هم بود امسال از  اول برنامه تا آخر ماه رمضان هر شب ورد زبانش بود که قضاوت نکینم. البته او نمی‌گفت نفس قضاوت اشکالی ندارد بلکه قضاوت‌های سرسری و ناصواب و سطحی و ظن‌آمیز غلط است. او فقط می‌گفت قضاوت نکینم. اما روی آنتن زنده در یکی از برنامه‌ها شروع کرد به تعریف و تمجید از فلان کارگردان و بازیگر. انگار اولاً قضاوت را برای عده‌ای ناقد جایز نمی‌دانند و خودشان را بری می‌دانند. خودشان برای 70 میلیون نفر حرف می‌زنند و اشکالی نمی‌بینند اما کسی که در یک گوشه‌ای چیزی منتشر می‌کند و در خوشبینانه‌ترین صورتش آمار بازدید کنندگانش به هزار نفر هم نمی‌رسد را لایق حرف زدن نمی‌دانند. ثانیاًً انگار قضاوت را فقط بیان معایب و کاستی‌ها می‌دانند و تحملش را ندارند. و تعریف و تمجیدها را هر چقدر هم زیاد باشد نوعی قضاوت نمی‌دانند.) بهتر است ادامه را از حاشیه خارج کنم و بگویم بسیاری از مدیران و برنامه‌سازان تلویزیون، ذهن‌شان بخش تعریف و تمجیدها را خوب پردازش می‌کند اما وقتی به قسمت عیب‌ها و کمبودها می‌رسد یا گوش‌شان مصداق در و دروازه می‌شود و یا به تریج قبای مبارکشان بر می‌خورد و اگر خیلی احترام بگذارند ما را غر غروی خاله‌پیرزنکی نام می‌گذارند. گویا آن موجود بی شاخ و دم هم در آن برنامه قصد چنین چیزی داشت. منظورم «شفل» است. توهین‌آمیزتر از این موجود چیزی دیده بودید؟ طرف خطاب این موجود چه کسانی‌اند؟ و چرا از دم همه را یک کاسه کرده و منتقد بیچاره را این گونه می‌کوبند؟ آیا از نظرشان مردم موقعی که حامی آنها باشند برایشان محترمند و اگر انتقادی بکنند مصداق «شفل» می‌شوند؟ البته مطمتناًً جواب‌شان این خواهد بود که همه را در دایره شفل قرار نداده‌اند. اما می‌توانیم بپرسیم معیارشان چیست که کسی را از دایره شفل خارج کنند؟ اینها که هیچ وقت نقدی را درست و خوب قبول نکرده‌اند تا ما بدانیم از کدام نقد خوششان می‌آید. همین مجری برنامه ماه رمضان امسال وقتی خانمی را به برنامه آورد و جنجال آفرید و توبیخ گرفت، در زبان اشتباه خودش را قبول کرد اما تا آخر ماه رمضان در برنامه‌اش به معاون سیما به اصطلاح جوان‌ها «تیکه» می‌انداخت و با اشاره‌هایی می‌فهماند که کارش خطا نبوده. وقتی کسی اشتباه به این بزرگی را لایق تذکر نمی‌داند، کدام نقد است که به تریج قبای مبارکش بر نخورد؟

یک جمله دیگر را هم در این برنامه بسیار می‌شنویم. «سختی‌ها و دوندگی‌ها و طاقت‌هایی که برنامه‌سازان را می‌فرسایند.» و من نمی‌دانم این چه منتی است روی سر مردم؟ سختی کار برای کسانی که آن کار را پذیرفته‌اند و حقوقش را هم تمام و کمال گرفته‌اند چیزی است طبیعی و به دیگری هم مربوط نیست. و اگر شما آن کار را نکیند دیگری هست که آن را انجام دهد و کار زمین نمی‌ماند. آیا آن کارگری که 30 سال است صبح ساعت 5 بلند می‌شود و می‌رود نان برای مردم می‌پزد و دیروقت به خانه بر می‌گردد و تمام عمر حتی روزهای تعطیل کارش همین بوده و هست و خواهد بود، زحمت نمی‌کشد و سختی کار ندارد؟ رسانه‌ای هم که در اختیار ندارد تا سر مردم غر بزند و دائم از سختی کارش حرف بزند. پس دوندگی‌ها و سختی‌های کارتان را به رخ دیگران نکشید. شما که علاوه بر حقوق، سود شهرت و قدرت معنوی هم کاسب می‌شوید.

مدیران تلویزیون همچون والدینی می‌مانند که بحرانی را در فرزندشان می‌بینند اما نمی‌خواهند بحران را قبول کنند و خودشان را به کوچه چپ می‌زنند. (البته مثال والد و فرزند جای بحث دارد ولی فعلاً در مثل مناقشه نکنید تا بعد.) از سوی دیگر با انواع و اقسام ادا و اطوارها جلوی رشد نقد را می‌گیرند. دقت کنید روی واژه «رشد». و نقد هم ضعیف و بیمارگونه می‌ماند. و نتیجه می‌شود حرام شدن آنتن بسیار بسیار با ارزش تلویزیون. و روزگاری می‌رسد که کاسه چه کنم چه کنم به دست می‌گیرند و دنبال راه چاره می‌گردند. باری حکایتی است بحث پست‌های مدیریتی. و نمی‌دانم چه رازی در این میزها نهفته است که هر کس پشتش می‌نشیند گوش‌هایش دیگر نمی‌شنود. (این حاشیه را هم حوصله داشتید بخوانید، نداشتید رهایش کنید. روزگاری رفاقتی داشتم با مردی که در تلویزیون کار مختصری داشت. مردی بود گرم و صمیمی و نظراتمان بسیار به هم شبیه. تا اینکه یه روز برای دیدنش رفتم و فهمیدم که یک پست مدیریتی بسیار عالی نصیبش شده. به اتاقش که وارد شدم زیاد تحویلم نگرفت. و در پنج دقیقه‌ای که کنارش بودم دیدم زمین تا آسمان تفاوت کرده و آب‌مان اصلاً در یک جوی نرفت. حتی کم مانده بود من را به جا نیاورد. و خداحافظی مختصری کردم و الان سال‌هاست نه من می‌دانم او کجاست و نه او می‌داند من که بودم.)

خلاصه ای کاش به جای این چند شب ستاره‌چینی برای برنامه‌سازان تلویزیون، چند اثر این سال، درست و دقیق بررسی می‌شد. فی‌المثل علت محبوبیت و مقبولیت سریال پایتخت بررسی می‌شد. (با این توضیح که نقد فقط بیان معایب یک اثر نیست بلکه بیان محسنات آن هم هست. نقد نوعی سنجش است و بدی و خوبی باید در کنار هم بررسی شود.) تا با این بررسی بشود پایتخت را از دام تکرار نجات داد و مقبولیت آن را حرام نکرد. و فکری هم به حال اسمش کرد. وقتی در سریال پایتخت 4 حتی یک سکانس هم از تهران نمی‌بینیم چرا باید اسم سریال، «پایتخت» باشد. و اصلاً چه اشکالی دارد که نامش عوض شود. یا اصلاً چه حکایتی است که برخی سریال‌ها باید سری 2 و 3 و... داشته باشند؟ اگر علتش مقبولیت در بین مردم است، خب بسیاری دیگر از سریال‌ها هم مقبول بوده‌اند مثل سریال‌های عطاران. چرا برایشان سری دوم ساخته نشد؟ یا بررسی می‌کردند سریال تنهایی لیلا را. که با چه منطقی آن جوان قرآن را باز می‌کند و سوره حضرت یوسف می‌آید! م همه می‌دانیم که در قصه حضرت یوسف، از طرف زلیخا خودآرایی و دعوت صورت می‌گیرد و بساطی برپا می‌شود تا یوسف رغبت کند. اما در قصه «تنهایی لیلا» دختری که در خیابان مانده برای یک شب خوابیدن به امامزاده‌ای پناه می‌آورد و می‌رود می‌گیرد می‌خوابد. بدون اینکه عشوه‌ای بیاید و خودآرایی داشته باشد یا جوان را ترغیب به معاشرت کند. و حتی اگر خدای ناکرده آن جوان هم یک خورده پایش را خطا می‌گذاشت ممکن بود دخترک داد و فریاد کند. آن پسر، خودش با خودش درگیر است. و معلوم نشد ربط این قضیه به داستان حضرت یوسف چه بود. من نمی‌دانم، تو می‌دانی بگو. یا مثلاً علت ضعیف بودن سریال «در حاشیه» بررسی می‌گردید. یا بررسی می‌شد که چرا تهیه کننده‌ای نام بهترین را می‌گیرد و نمی‌گویند که سال‌ها طلایی‌ترین و تضمینی‌ترین ساعات و اوقات تلویزیون در دست او بوده؟ یا مثلاً  آیا بهتر نیست سریال‌سازی تلویزیون را کنتراتی به دست سیروس مقدم بدهید و خلاص شوید؟ یا بررسی سفارشی‌نویسی در تلویزیون. یا فیلمنامه‌نویسی. یا شوراهای بررسی طرح و فیلمنامه. و... . مطمئناًً اگر این چند شب به بررسی این مسائل اختصاص می‌یافت به مراتب نتایج بهتری حاصل می‌شد. و این را هم بدانیم و بدانند که اگر ذات یک اثر هنری را در مرکز چهار خط قرار دهیم، یکی از این خطوط مربوط به گستردگی در جامعه است. و دیگر خطوط مربوط به زیبای‌های هنری و فنی، پشتوانۀ فرهنگی، و عواطف بشری است. پس مردم، یک بخش از این چهار خط هستند و نباید یا بیش از حد فقط و فقط با رأی آنها حساب اثری را تعیین کرد و یا کلاً ندیده گرفتشان. آثاری را دیده‌ایم که گستردگی وسیعی در سه خط داشته‌اند اما در میان مردم رسوخ نکرده‌اند. در مقابل آثاری هم بوده‌اند که در آن سه خط کمبود داشته‌اند اما گستردگی فوق‌العاده‌ای در بین مردم پیدا کرده‌اند. بررسی و نقد مستمر و زحمت‌های طاقت‌فرسا لازم است تا سطح برنامه‌سازی بالا رود و شاهد آثاری باشیم که با دارا بودن زیبا‌ی‌های هنری و فنی و پشتوانۀ فرهنگی و عواطف انسانی، در عین حال گستردگی عمیقی بین توده‌های مردم هم بیابند. و تنها در این حالت است که می‌توانیم معنای احترام به مردم را درک کنیم. غیر از این باشد با عواطف ملت‌مان بازی کرده‌ایم.

در آخر پیشنهادی هم داشتم. اینجانب به اتفاق رفقا پول‌ یارانه‌هامان را روی هم گذاشتیم و رقم وحشت‌آوری شد. چند عدد جایزه تهیه دیده‌ایم تا زحمت کشیده به چند نفر اهدا کنید. اگر چه 3 ستاره ندارد ولی انشاءالله به بزرگی خود می‌بخشند. فقط به گوش دولت نرسد چون امکان دارد ما را جزو متولین جامعه تشخیص داده و رایانه‌مان را قطع کند. یکی از این جایزه‌های ستاره‌دار را تقدیم کنید به آن دو سربازی که در خاطره سرکار خانم بختیاری، آمدند و دوربین‌شان را دادند دست مهران مدیری تا ازشان عکس بگیرد. تا هنرمندان ما بدانند کسانی هم هستند که در این مملکت آنها را به جا نمی‌آورند. و یکی هم بدهید به آن رفیق ما که تا مدیر شد ما را به یاد نیاورد. یکی از رفقا هم دائم زیر گوشم می‌گوید: «بنویس مهران مدیری شبکه 3 را آباد کرد حالا رفته شبکه نسیم را آباد کند.» خیلی چیزهای دیگر هم می‌گوید که من نمی‌نویسم. تازه جایزه هم می‌خواهد که ما نمی‌دهیم. یک جایزه هم بدهید به آقای جواد افشار که الحق توجیه منطقی و قابل قبولی درباره گریم جناب کیمیا ابراز فرمودند که: بروید و عمه‌ها و خاله‌هاتان را ببیندید که پیر نگشته‌اند و همچنان جوان‌اند. من نیز بنا به درخواست ایشان قلم را زمین گذاشته و در پی اجرای این آزمایش به سر دویدم. به علت وجود عمه‌ها و خاله‌های کثیری که در طایفه اینجناب موجود بودند مجبور شدم عده‌ای را سرند کنم. فارغ از کثیر بودنشان عده‌ای هم به کار آزمایش ما نمی‌خوردند چون سن لازم را نداشتند. یا کوچک‌تر بودند و یا به کهولت رسیده بودند. چند نفر را میانگین گرفته و برگزیدم و برای دیدارشان و انجام آزمون رهسپار خانه‌هاشان شدم. فارغ از اینکه بعضی جاها مجبور به بستن فلنگ شدم و بعضی جاها هم کاسب نشدم اما در کل آزمون به شکلی که جناب افشار گفته بود نتیجه نداد. تا ببینیم آزمون دیگر هموطنان به کجا خواهد کشید.(اگر حوصله‌اش را داشتید یادداشت «دمی با کیمیا» به قلم اینجانب را بخوانید.) و یک جایزه هم بدهید به هیئت انتخاب که سریال «در حاشیه» را هم در حوزه بهترین سریال و هم در حوزه بازیگر (آن هم 3 بازیگر!) لایق کاندید شدن دیده است. جایزه‌هامان ته کشید ولی هیئت انتخاب یک جایزه دیگر هم حقش هست بگیرد بابت اینکه در حوزه نویسندگی هیچ کاندیدی را در هیج برنامه‌ای لایق موجودیت ندانسته است. ولی خودمانیم؛ عجب اینجاست «در حاشیه» در حوزه‌های دیگری مثل تهیه‌کنندگی و تدوین و چهره‌پردازی و بازیگر نقش چهارم و پنجم و الی آخر و مسئول برق و تدارک غذا و مسئول آب که وظیفه سنگین آب‌بندی سریال را بر عهده داشت و غیره کاندید نشده است!!! من دیگر حرفی ندارم. نه یک چیزی هم باقی مانده. خدا کند این نوشته به دست جناب مجری ستاره‌ای نرسد. وگرنه جلوی 70 میلیون جماعت ما را مصداق همان «شفل» معرفی می‌کند و خیالش را راحت می‌کند. دیگر حرفی ندارم. نه یک چیز هم بگویم. به جان همین رفیق‌مان دیگر این آخرین حرف است. البته اگر برایمان کاریکاتور نمی‌کشید بگوییم به خدا ما هم دل‌مان مثل آقای نوبخت خون است. یک فکری به حال نقد ساخته‌های تلویزیون بکنید. وگرنه چیزهایی بدتر از «در حاشیه» تحویل ملت خواهد شد. دیگر تمام شد. حرفی نیست.

 

علی‌قلی محقق زاده نمک‌آبادی (بخش سفلی)

زمستان 94

به نام خدای مستضعفان

دمی با کیمیا

اکنون که این یادداشت را می‌نویسم، کیمیا نفس‌های آخرش را می‌کشد. (منظورم سریال کیمیاست که در حال تمام شدن است نه خود کیمیا که گویا از دم گلوله قسر در رفت.) من از این سریال طولانی چند قسمت بیشتر ندیدم و زیاد هم درباره‌اش روده‌درازی نمی‌کنم. روزی که پخشش شروع شد چند قسمت از آن را دیدم و انگار داشت فریاد می‌زد: «تو را به خدا من را نگاه نکن. من سریال بی‌خودی هستم. قاتل وقت و عمرت هستم.» و من اجابت کردم و تا مدتی اصلاً یادم رفته بود کیمیا را کدام شبکه پخش می‌کند. گاهی وقت‌ها این ور و آن ورها اگر دیگران کیمیا می‌دیدند من هم اجباراًً تماشا می‌کردم و از فیلمنامۀ ضعیف آن و ساخت ضعیف‌ترش حرص می‌خوردم و گاهی افکارم را بلندبلند می‌گفتم و بلندتر حرص نوش جان می‌نمودم. و در این هنگامه بود که هواداران سه آتشۀ کیمیا، که گویا در عمرشان چیزی بهتر از این سریال ندیده بودند، عاقل اندر سفیه زل می‌زدند به بشرۀ اینجانب. باری همین‌گونه گذشت و من هر از گاهی نگاهی به کیمیا می‌انداختم. تا اینکه 23 سال بر کیمیا گذشت و یکهو داد عده‌ای درآمد که این دیگر چه گریم‌هایی است؟! کیمیا پس چرا همین‌طور جوان مانده و فقط یک عینک پدربزرگی روی صورتش بالای دماغش سبز شده؟! در شبکه‌های اجتماعی لطیفه‌هایی هم ساخته شد و حتی بیشتر از «در حاشیه» مهران مدیری، ما را خنداند. موردی دربارۀ همین گریم به خاطرم خطور کرده که بهتر دیدم بنویسمش تا شما هم اگر خواستید کمی در آن مکث کنید. فارغ از طنز و شوخی و فکاهی. و فارغ از اینکه سازندگان و بازیگران محترم سریال چه‌ها می‌گویند یا نمی‌گویند و چه دفاعیاتی از خودشان به عمل می‌آورند یا نمی‌آورند، بگذارید جدی‌ روی این موضوع زوم کنیم که به نظرم موضوع کم اهمیتی نیست. موضوع گریم در این سریال به نظرم نوعی توهین محض به بیننده بود. چرا که گریم چیزی نیست که ما در ایران تکنولوژی و مواد آن را نداشته باشیم یا نیروی پیاده‌سازیش را. و ساختار سریال هم شوخی نبود که بخواهیم سر مخاطب را کلاه گنده‌ای تا زیر گوش‌هایش بتپانیم. اگرچه این نوع گریم خودش شوخی بزرگی است با بیننده امروز. درست است که در جهان بیرون از سریال آدم‌هایی به استثناء هستند که سال‌ها از عمرشان می‌گذرد و زیاد خم به ابروی چهره‌شان نمی‌آید و تازه اینگونه آدم‌ها زیاد در زندگیشان مشکلات و بالا و پایین نداشته‌اند و یا آدم‌های‌اند به شدت بی‌خیال و باری به هر جهت. اما در یک سریال که جدی است و شوخی و کمدی نیست، سازنده حق ندارد به استثنائات جهان بیرون استناد کند. مخصوصاًً زمانی که بازیگران  سریال را در هجمه‌ای از مشکلات و بالا پایین‌ها و سختی‌ها و بحران‌ها و تلاطم‌ها قرار می‌دهد. شخصیت کیمیا (که البته انگار بیشتر تیپ بود تا شخصیت. به نظر می‌رسد فارغ از اینکه چهره‌اش دگرگون نشد، خودش هم زیاد تغییری نکرد و در همان شکل و سیستم کارخانه باقی ماند!) در این سریال بلایی نبود که سرش نیاید. که یکی از این بحران‌ها کافی است تا کمر آدمی را بشکاند. جالب هم اینجاست که حجم این تلاطم‌ها آنقدر بود که آخرش چند جلد کتاب توسط همین جناب کیمیا به رشته تحریر درآمد و ارزش چاپ در آن دیدند و نشر داده شد و به دریافت جایزه هم نائل آمد. کم مانده بود جایزه نوبل ادبیات را هم از آن خود کند که دیگر سریال تمام شد و از این افتخار بی‌نصیب ماند. یاللعجب!!! بد نیست چند نمونه از این مصائبی که بر سر کیمیا خانم آمد را بر بشماریم: درگیری با یک مأمور ساواک در خانه و کشته شدن او، گردن گرفتن مادر این اتهام را در یک اقدام جوانمردانه یا ماردانه و رفتن مادر تا پای چوبه دار (جمله‌ام شبیه موضوعات باب‌های کلیله و دمنه شد!)، گم گشتن پدر و حوادث آمده بر سر او، گذر از دوران انقلاب، وقوع جنگ و قرار گرفتن در متن حوادث آن در شهری که محیط نظامی نیست و به جبهه جنگ بدل می‌شود (و معلوم است که چقدر در روح و روان مردم غیر نظامی اثر می‌گذارد)، اسارت برادر جلوی چشمان خواهر، کشته شدن پدر و مادر جلوی چشمانش و ماندن کودک خردسالشان در آغوش او، گذر از دوران جنگ، ازدواج ناموفق با مردی و ازدواج دوباره با مردی دیگر، از دست دادن همان دخترخوانده در یک حادثه و گذشت مدتی طولانی از گمگشتن او، و اتفاقات ریز و درشت دیگر... به نظر شما چنین انسانی امکان دارد پس از 23 سال آنطور ترگل و ورگل بماند؟! باز هم گلی به گوشۀ جمالشان که روی دماغ کیمیا یک عینک گذاشته بودند، آن دو دوستش که اسمشان را الآن به خاطر نمی‌آورم همان‌طور از اول تا آخرش یک جور باقی مانده بودند.

سال 88 کتابی خریده بودم به اسم «دا». نام مشهوری است که خیلی‌ها می‌شناسند. خاطرات زنی بود گذر کرده از جریان مصائب جنگ. این خانم در سال 88، وقتی به برنامه ماه عسل آمد و من برای اولین بار دیدمش گمان کردم یک زن 70 ساله به بالاست در صورتی که آن زمان 46 سال بیشتر نداشت. عصا به دست با چهره‌ای که رنگ رنج داشت. در پایان کتاب «دا» هم عکس‌های هست که در چندتایی از آنها چهره جوان این خانم را دیده بودم. منطق سختی‌ها و مصائب و رنج‌ها، اولین یادگاری که از خود به جا می‌گذارند همین نقشی است که بر چهره آدمی می‌کشند. و ای کاش سازندگان سریال کیمیا به این مسئله توجه می‌نمودند. مخصوصاًً درباره نقش اصلی و کلیدی سریال که تمام نگاه‌ها بر روی او متمرکز بود. و این گونه راحت و ساده خودشان و سریالشان را به تیغ انتقاد و باد مسخره‌کردن‌های عده‌ای نمی‌سپردند. ولی از حق نگذریم خوب شد نقش کیوان را به فردی دیگر سپردند و خودش را نیاوردند وگرنه شایسته بود تلویزیون‌هایمان را می‌بردیم و از بالای پشت‌بام‌هایمان به پایین کوچه‌هایمان پرتاب می‌نمودیم.

از ضعف فیلمنامه کیمیا و کش آمدنش تا سر حد صد و خورده‌ای قسمت، دیگر چیزی نمی‌گویم. همین که از 110 قسمت کیمیا یک دهم آن را دیده باشی و چیزی از دست نداده باشی و کل سریال را هم فهمیده باشی، خود گواه مدعاست. می‌شد و واقعاًً می‌شد سریال را در 30 قسمت روایت کرد بدون اینکه خدشه‌ای به آن وارد شود. نمی‌شد؟ و این مشکلی اساسی است تنیده شده در تار و پود تلویزیون. مدیران محترم تلویزیون به جای اینکه ببینند آیا طرحی قوت روایت بالای صد قسمت را دارد یا نه، و آیا نویسنده‌ می‌تواند خوب گسترشش دهد بدون اینکه به آن آب ببندد، می‌آیند و سیاست می‌گذارند که یک سریال بالای صد قسمت می‌خواهیم و سفارش می‌دهند و الباقی قضایا. این میکروب سفارشی‌نویسی و سفارشی‌سازی چه وقت دست از پیکر هنرهای نمایشی ما بر خواهد داشت خدا عالم است.

 گـاه می‌گـویم فـــغـــانی بــــرکشـــم

بــاز مـی‌بـیـنـم صـدایـم کـوتـه اسـت

 

 

محمود کرمی

بهمن‌ماه 94

به نام خدای مستضعفین

خداحافظ سلطان

(سلطان طنز یا طنز سلطانی یا هیچ در هیچ...؟

اندک جستجویی در طنز تلویزیونی با محوریت آثار مهران مدیری)

 

     نوشتۀ پیش رو اوایل امسال به بهانه پخش مجموعه «در حاشیه» تهیه شده بود. اما نشر آن به دلایلی کشیده شد به اواخر امسال. البته بد هم نشد و در این مدت اتفاقاتی افتاد و چیزهایی به خاطرم رسید که در تکمیل این نوشته به یاری من شتافتند. قبل از اینکه وارد بحث اصلی شوم بهتر است کمی به جستجو بپردازم. روزگاری که مهران مدیری و یاران و شاگردانش کارشان را به صورت جدی در تلویزیون شروع کردند زمانی بود که رقبای جدی در برابرشان وجود نداشت. کارهایی می‌شد اما نه چندان جدی. و صد البته مهران مدیری هم قوتی در آثار اولیه‌اش بود که همان کارهای بی قوت دیگر را هم به حاشیه می‌راند. از سوی دیگر شبکه های تلویزیون هم محدود بود (بگذریم از اینکه امروز هم محدود است و اگر شبکه‌ای تازه تأسیس می‌شود اکثراًَ شروع می‌کند به تکرار وصله‌دوزی‌های چندین بار پشت و رو شده شبکه‌های دیگر) و جایگاه برنامه‌هایی مفرح و شادی‌بخش در تلویزیون کم بود و تازه تازه داشت جانی می‌گرفت و جایی برای خودش باز می‌کرد؛ و از سوی دیگر مردم هم احتیاج به چنین برنامه‌هایی داشتند (نگذریم از اینکه مردم همیشه به چنین برنامه‌هایی نیاز دارند) و آمادگی داشتند تا هر چیزی را به نام طنز یا کمدی که به خوردشان داده می‌شد همچون هلویی به ته گلو بفرستند. در این شرایط بود که فرصت جان می‌داد برای استفاده. مهران مدیری و همکارانش هم تنور داغی دیده معطل نکردند و نان را چنان محکم چسباندند که پس از گذشت سالهای دراز و ورود به دو دهه بعد هنوز هم این نان را مردم می‌خرند و با اشتها می‌خورند و نمی‌پرسند چرا؟!...

آن زمان هم کسانی بودند و کارهایی می‌کردند مثل داریوش کاردان که حتی مهران مدیری هم کارش را با او شروع کرد و به حق کاردان، کاردانی بیشتری در امر طنز داشت. ولی این گروه‌ها و افراد در آن زمان آنچنان باقی نماندند و به هر دلیلی که نه امروز و نه آن روز بر من روشن نبود و نیست، درِ دکانشان زود تخته شد. اما مهران مدیری و دار و دسته‌اش بیشتر ماندند و در این میدان خالی از رقیب جدی، گوی را ربودند و بیشتر تاختند و بالتبع بیشتر دیده شدند و بیشتر در یادها ته نشین شدند. آن زمان کارها بیشتر برای عید نوروز بود اما تقریباًً اولین بار و جدی‌ترین کار به صورت برنامه‌های نود شبی در وقت‌های دیگری از سال توسط همین گروه مهران مدیری شروع شد. من یادم می‌آید زمانی را که مجموعه «ببخشید شما!» در تابستانی پخش شد و تا چندین سال بعد هم تابستان‌ها همین مجموعه تکرار می‌شد. همین که دار و دستۀ پشه و مگس بساط‌شان را علم می‌کردند و در مدرسه‌ بچه‌ها هم تخته می‌شد و تابستان می‌آمد، شب همه می‌دانستند قرار است تلویزیون چه چیزی نشان دهد: مهران مدیری و «ببخشید شما!» یادم است آنقدر این مجموعه را تکرار کرد که ما از بر شده بودیم. اما شبکه‌های دیگر چیزی نداشت که ما بزنیم آن طرف و چیز تازه‌ای ببینیم. آن طرف یا فقط اخبار بود و آقای حیاتی. یا هم آقای حیاتی بود و اخبار. یا هم اگر تلویزیون دلش به رحم می‌آمد آن وسط‌ها یک راز بقایی هم پخش می‌کرد. بنابراین میلیون‌ها نفر مثل من و خانواده‌ام می‌نشستیم و آقای مدیری تماشا می‌کردیم. آن روزها تلویزیون واقعاًً کسل کننده بود. بسیار کسالت آورتر از امروز. و از مهران مدیری و کارهایش که یکه‌تاز میدان بودند استقبال می‌شد. همین امر باعث شد که مهران مدیری به عناوین و القابی چون: سلطان طنز، یگانۀ عصر، دردانۀ تلویزیون، بهترین طنزپرداز و... شناخته شود. بدون اینکه نقدی درست و دقیق و جدی از کارهای او بشود. اینجا توضیحی لازم است و آن اینکه شروع کار مهران مدیری بیشتر مد نظر من در این نوشته نیست بلکه ادامه کار او و انحراف از مسیری که به نظر می‌رسد قوت بیشتری داست، مورد اشاره من است. و البته این معضلی است که گریبان‌گیر اکثر فیلمسازان تلویزیون است. وقتی اولین کارها را عرضه می‌کنند اغلب حرفی برای گفتن دارند اما در ادامه به جای اینکه رشد کنند اغلب به بیراهه می‌روند. فی‌المثل رضا عطاران هم از جرگۀ همین‌هاست. اصلاً انگار معظلی است که گریبان‌گیر جامعه ماست. اول رنسانس می‌کنیم بعد می‌رویم در قرون وسطی. درخشان شروع می‌کنیم، کم‌نور می‌شویم، کورسو می‌زنیم و بعد خاموش می‌شویم. به جای حرکت به جلو و رشد، اقلب چشم می‌بندیم و دور خود می‌گردیم و چشم که باز می‌کنیم سر جای خود ایستاده‌ایم. چپکی سوار خر می‌شویم؛ درست مثل ملا نصرالدین. بگذریم... به امید خدا در مقاله‌ای دیگر تحت عنوان «هنر بازاری» مفصل به این موضوع خواهم پرداخت.

«ساعت خوش» و «پرواز 57» و «نوروز 77» و «ببخشید شما» و «پلاک 14» که ساخته و پخش شدند، مهران مدیری مدتی غایب بود تا اینکه سال 81 با مجموعۀ «پاورچین» به شبکه 5 بازگشت. و یک سال بعد از آن موقعی که دار و دستۀ مدیران شبکه 5 از آنجا به شبکه 3 کوچ کردند دست مهران مدیری و رضا عطاران را هم گرفتند و آوردند شبکه 3 پیش خودشان. سال 82 بود که مجموعه «نقطه چین» ساخته شد و از زمستان آن سال روی آنتن رفت. یادم هست شبی که قرار بود نقطه چین شروع به پخش کند روزش زلزله بم حادث شد و عزا اعلام شد و نقطه چین با تأخیری تقریباًً ده روزه پخش شد. بگذار حاشیه نروم تا به «در حاشیه» برسم. مجموعۀ نقطه چین شروع شد اما به گفتۀ خود سازندگانش خوب نمی‌توانست با مردم ارتباط برقرار کند. بنابراین مدتی بعد از پخش آن، طرح کلی مجموعه عوض شد و رویه‌ای دیگر پیش گرفت. همه اینها روی آنتن تلویزیون انجام شد. زیر این بخش خط کشیدم چون بسیار مهم است و نباید از سرش سرسری رد شد. جالب است که چنین طرحی با اینکه بسیار ضعیف و دم دستی بوده راحت در تلویزیون پذیرفته شده و اجازه ساخت و پخش گرفته و تازه متوجه شده بودند طرح به دردی نمی‌خورد و به قول قدیمی‌ها ده شاهی هم نمی‌ارزد. البته سازندگان این برنامه و برنامه‌های مشابه در تلویزیون ایران استنباط می‌کنند که چنین سوژه‌هایی باید اول ساخته شود و پخش شود و از مردم بازخورد بگیرد تا معلوم گردد خوب است یا نه! یعنی اول مناره دزدیده شود و بعد فکری به حال چاه گردد! این استنباط کاملاًً از ریشه غلط و نادرست است. و در اصل برای توجیه اشتباه خودشان تراشیده شده است. هیچ کس حق ندارد آنتن تلویزیون (مخصوصاًً تلویزیون انحصاری و محدود دولتی) را با خانه خاله یا عمه‌اش اشتباه بگیرد و در توجیه کارش استنباطی غلط را پیشه کند. یکی از علت‌های چنین استنباط غلطی در میان برنامه‌سازان و مدیران تلویزیون ـ که همین الان هم رایج است ـ از یک فکر غلط‌تر دیگر در مورد برنامه‌سازی سرچشمه می‌گیرد. این فکر مخصوص  مجموعه‌های طنز نیست اما بیشتر درباره این برنامه‌ها اجرا می‌شود. و آن این است که سریال‌ها و مجموعه‌ها باید با عجله و شتاب و به سرعت باد تهیه و تولید و پخش و پلا شوند. در فرصتی اندک فیلمنامه آنها شروع به نوشتن می‌شود. آن هم نه همه فیلمنامه. بلکه هفت هشت قسمتی که نوشته شد فیلمبرداری شروع می‌شود. نویسنده این طرف می‌نویسد، آن طرف فیلمبرداری می‌کنند و شب هم تحویل مخاطب می‌دهند. در صورتی که چنین شکل برنامه‌سازی کاملاً غلط و نوعی توهین به مخاطب است. سال‌ها پیش من در نامه‌های طولانی و سلسله‌ای که به انواع مدیران تلویزیون نوشتم شکل غلط و توهین‌آمیز چنین برنامه‌سازی را متذکر شدم و در مثَل آن را شبیه نانوایی می‌دانستم و می‌دانم؛ که این طرف خمیر می‌اندازند و آن طرف می‌پزند و آن طرف‌تر روی پیشخوان تحویل مشتری می‌دهند. فیلم و سریال‌سازی که قبل از هر چیز نام هنر و هنرمندی را در خود دارند نباید به چنین شکلی شبیه باشند. خلاصه صدای کوتاه ما به جایی نرسید که نرسید. می‌ساختند و می‌سازند و جلو می‌رفتند و می‌روند و به خورد مخاطب می‌دادند و می‌دهند و کسی جلودارشان نبوده و نیست و این طور که معلوم است در آینده هم نخواهد بود.

باری گذشت و گذشت. جایزه بزرگ، شبهای برره، باغ مظفر، مرد هزار چهره 1 و 2. باز هم مهران مدیری مدتی چهره در نقاب غیبت کشید. البته در تلویزیون؛ زیرا که او در شبکه خانگی حضوری فعال داشت و دارد. اما به قول خودش هیچ وقت مخاطب محدود شبکه خانگی جای مخاطب چندین میلیونی شبکه ملی را نمی‌گیرد. تا اینکه خبرهایی مبنی بر بازگشت او به تلویزیون منتشر شد. و او آمد. با «در حاشیه» آمد. بی تغییر آمد. مجموعه «در حاشیه» از نظر ساختاری فرقی با مجموعه‌های دیگر مدیری نداشت. حتی در این سال‌ها او به جای پیشرفت، پسرفت هم کرده بود. او پا در یک کفش کرده و در همان جای خود مانده. فقط نام اوست که کارهایش را سرپا نگه داشته. نامی که بزرگتر و بزرگتر شده و همچون خیکی توخالی فقط باد به آن دمیده‌اند. این نام همچون مهری زیر پای کارهای او می‌خورد و آن را از زمین خوردن نجات می‌دهد. البته تاریخ نشان داده گاهی طرحش چنان ضعیف بوده که حتی این مهر هم نتوانسته کاری از پیش ببرد و او مجبور شده روی آنتن، طرح عوض کند. نقطه چین را مثال زدم که گذشت. و مردم بیشتر به همین مهر توجه می‌کنند تا حقیقت کارهای او.

آثار مدیری از زمانی که از کارهای آیتمی بریده، بیشتر بر یک موقعیت بنا می‌شود. فردی در وسط ماجرا می‌ایستد به عنوان فردی سالم و درستکار. دور و اطافیانش به شدت فاسد و ناسالم و زیانکار. و کل مجموعه تقریباًً بر این اساس پایه‌ریزی می‌شود و حال دانه دانه قسمت‌ها هر کدام روایت چگونگی آزار و اذیت‌هایی است که بر سر همان فرد همرنگ جماعت نشده، می‌بارد. اگرچه دیگران، او را هم کم کم خواهی نخواهی همرنگ خودشان می‌کنند. در گذشته نقش این فرد تنها مانده در خیل جماعت را خود مدیری ایفا می‌کرد. اما تقریباًً از شب‌های برره به بعد این نقش به سیامک انصاری محول شد و همین طور بود در «در حاشیه». چنین طرحی با تکیه بر چنین موقعیتی اصلاً بد نیست که خوب هم هست و از نقاط قوت. چیزی است که گریبان‌گیر بسیاری از آدمیان است مخصوصاًً در این آب و خاک. اشکال در کلیت طرح نیست. اصلاً انتقادی که بر بسیاری از کارهای هنری وارد است، مربوط به فکر اولیه و طرح کلی و موضوع آن نیست. بلکه مربوط به نوع پرداخت و نوع نگاه به موضوع است. یعنی: مضمون. موضوع اثر چیزی نیست که بشود نقدش کرد. این مضمون آثار است که مورد نقد و داوری قرار می‌گیرد. و مشکل کارهای مدیری همین مضمون آثار است که خوب و درست و قوی پرورش نمی‌یابد و همان اصطلاح معروف را می‌توان رویشان گذاشت: سر هم بندی.

طنز باید همچون تیغ جراحی بتواند در جهت اصلاح عمل کند. نه همچون لطیفع‌ای مفرح، لحظه‌ای خنده بر لب بنشاند و بعد گم شود. نوع پرداخت آثار مدیری به موضوع، همچون لطیفه‌ای است که می‌تواند خنده تولید کند اما زود و سریع از یاد می‌رود و نمی‌تواند در خدمت اصلاح چیزی قرار گیرد. همانگونه که تا امروز هم آنچنان نتوانسته چیزی را در جامعه اصلاح کند. البته من اعتقاد دارم که نه کارهای مدیری بلکه تمام کارهایی که به نام طنز تا به امروز در تلویزیون ساخته و پخش شده‌اند معنای واقعی طنز را در خود نداشته‌اند و فقط نام «طنز» رویشان گذاشته شده است. ابته برخی سیاست‌گذاری‌ها و خط مشی‌ها و سازماندهی‌ها از طرف مدیران و مسؤولان تلویزیون هم بی‌تأثیر نبوده و نیست که این دیگر بستگی به هنر و نبوغ هنرمند دارد که چطور از دام این سیاست‌ها بگریزد و جوری میخش را بکوبد که مدیران و سیاست‌گذاران سال‌ها بعد تازه بفهمند چه خبر بوده و از کجا خورده‌اند!

طنز جزو جدی‌ترین کارهاست و جزو قاطع‌ترین و برنده‌ترین ابزارهاست چه به شکل ژانر باشد و چه به صورت شگرد به کار گرفته شود. که اگر چنین نباشد و طنز تبدیل شود به راهی برای خنده درآوردن بیشتر طبقه مرفه و یا دارویی مخدر برای خودفراموشی طبقه بدبخت، آنوقت نه تنها همچون تیغ جراحی نخواهد بود بلکه همچون چاقویی که برّایی خود را از دست داده به درد پوست کندن خیاری هم نخواهد خورد.

درباره اینکه سریال در حاشیه به خاطر پرداخت به صنفی خاص مورد ناراحتی همان صنف قرار گرفته و چه‌ها شده یا نشده، (فی‌المثل پزشکی با اشاره به مشکل انگشت آقای مدیری و بهبودی آن توسط همین پزشکان و جلوگیری از قطع شدن انگشت او، بیتی از سعدی را آورده بود: «چو به گشتی طبیب از خود میازار    چراغ از بهر تاریکی نگه دار»، تلویحاًً به مدیری تذکر داده بود حواست باشد روزی شاید باز هم گذرت به این طرف‌ها بیفتد. البته این پزشک ناراحتی خود را از کار مهران مدیری نوشته و منتشر کرده بود و مطمئناًً اگر روزی مدیری گذرش به آن طرف‌ها بیفتد پزشکان بی‌توجه به اسم و رسمش مداوایش خواهند کرد زیرا که همه قسم پزشکی خورده‌اند.) من کاری ندارم. بالاخره وقتی برنامه‌ای، گروهی را دستمایه قرار می‌دهد شاخک‌های آن گروه تیزتر می‌شود و به بسیاری‌شان هم برمی‌خورد. اما بحث اصلی سر تفکر انتقادی است که مقدمه طنز است و باید دست در دست هم چنان محکم و قاطع و برّا عمل کنند که حتی اگر به تریج قبای گروهی هم برخورد بتوان از آن دفاع کرد. و آیا آثار مدیری و مخصوصاًً همین اثر آخر از این ویژگی برخوردار است یا نیست؟ به اعتقاد من جواب منفی است. کارهای مدیری از این ویژگی مهم و حیاتی بی‌بهره است. البته اشاره به نکته‌ای مهم ضروری است. در طول مدت طولانی که از فعالیت مدیری می‌گذرد برنامه‌هایی هم می‌توان یافت که ویژگی‌هایی اینچنینی را دارا بوده‌اند. فی‌المثل زمانی که در مجموعه نقطه چین گران شدن بنزین به نقد کشیده شد و حتی رئیس جمهور وقت آقای خاتمی فردا شبش در اخبار طعنه‌ای به آن قسمت زد و از آن به عنوان «طنز بد» یاد کرد. و از این جور قسمت‌ها می‌توان یافت. اما سؤال من این است: می‌توانید به دقیقه حساب کنید فعالیت مدیری را از آغاز تا به امروز؟ در میان این حجم زیاد فعالیت‌هایی که همیشه نام طنز بر آنها گذاشته شده و سازنده‌اش سلطان طنز لقب گرفته، آیا باید ذره‌بین به دست بگیریم تا معنای واقعی طنز را پیدا کنیم؟! در اصل اگر به چوپان صحرا هم اینقدر دقیقه فرصت می‌دادیم در تلویزیون انحصاری ایران، می‌توانستیم چیزهایی به اسم طنز در کارش پیدا کنیم. و این نیاز به هوشمندی زیادی ندارد. (حتی به مراتب شاید طنز را در کار چوپان بیشتر ببینیم تا عده‌ای از جماعت برنامه‌سازان تلویزیون. زیرا مردم خودشان در درون خود، درد را بهتر و بیشتر می‌فهمند و احساس می‌کنند تا عده‌ای از این جماعت بازیگران و کارگردانان و برنامه‌سازان تلویزیونی. عده کثیری از این جماعت آنقدر از مردم فاصله گرفته‌اند و گرفتار خریدن یا تبدیل به احسن ماشین‌های ایرانی‌شان به ماشین‌های گران‌قیمت خارجی و آپارتمان‌های چند متری‌شان به ویلاهای آنچنانی و گوشی‌های دکمه‌ای‌شان به سیب‌های گاز زدۀ چندین میلیونی هستند و اطلاع از آخرین مدهای آرایش و پیدا کردن جدیدترین مدل عینک آفتابی و چگونگی گرفتن انواع عکس‌های سلفی و به اشتراک گذاشتن آنها در شبکه‌های اجتماعی فکرشان را مشغول کرده که چیزی به نام «درد» که لازمۀ اصلی کار هنر است یادشان رفته و یا اصلاً از همان اول هم درد نداشته‌اند و ندارند و هزاران سال هم اگر بگذرد نخواهند دانست خوردنی است یا پوشیدنی. البته این مواردی که اشاره کردم حتماًً به معنای ذاتی بی‌دردی نیست و دارنده‌اش بی‌درد. و یا حتماًً برای دردمندی باید در فقر دست و پا زد. اما بالاخره اینها در خوی آمی اثر می‌گذارد.) بگذریم از این کلیت که ربطی به شخص مهران مدیری نداشت و فسادی است دامن‌گیر هنر نمایشی مملکت ما. وقتی برسیم به کارهای مدیری، می‌بینیم که آنچنان خبری از دردمندی در آن نیست. بیشتر بوی اشرافیت از آنها به مشام می‌رسد. و به همین علت به جای نهادن نام سلطان طنز بر سازنده این کارها، بهتر است نام طنز سلطانی بر خود این کارها نهاده شود. البته این تعبیر هم خالی از اشکال نیست ولی با درجه‌ای از تخفیف می‌شود از رویش گذشت. ظریفی می‌گفت: «اصلاً اینها آنقدر گرفتار ساخت آثارشان هستند و فقط می‌سازند و پیش می‌روند که نمی‌دانم هیچ فرصتی برای دم‌خوری با مردم دارند یا نه؟ اصلاً اینها با این حجم کاری و این همه کار در تلویزیون و شبکه خانگی، و اینکه دائم باید سر صحنه فیلمبرداری باشند و مثل آسیاب فقط آرد کنند و بیرون بریزند، چطور می‌توانند از جامعه و مردم آن و مشکلاتشان حرف بزنند؟ وقتی که هیچ فرصتی ندارند با مردم باشند، بلاها و مشکلات مردم سرشان بیاید و گرفتاری‌های مردم را با گوشت و پوستشان حس کنند؟» و جواب آن ظریف این است که: کسی حق ندارد به جای نقد اثر کسی، سازندۀ اثر را نقد کند. پس خاموش.

کسی که دست به قلم می‌شود، باید هر بار حرفی داشته باشد و چیزی برای گفتن؛ و بجوید و ببیند بهترین راه برای گفتن آن چیست. شاعر همچنین، داستان‌نویس همین‌طور و فیلمساز به همچنین. نه اینکه هوس حرف زدن داشته باشد. یا اینکه دری به تخته‌ای بخورد و وارد عرصه‌ای شود. یا اصلاً دری هم به تخته‌ای نخورد ولی کسی اولین بار حرفی برای گفتن داشته و بارهای بعد از حرف تهی می‌شود و فقط می‌شود بادکنکی که تشویق‌ها و هندوانه زیر بغل دادن‌ها بادش کرده و هرچه پیش می‌رود بادش بیشتر می‌شود و محتوایش کمتر. و دوباره همان و باز همین... . بخواهم حرفم را واضح‌تر و روشن‌تر بگویم این می‌شود که: کارهایی که نام هنر دارند، دکان و مغازه و حجره در بازار نیست که شروعش ابزاری، ساختارش مکانیکی و هدفش سودآوری باشد.

مصداق هنر ابزاری، بسیاری از کارهای تلویزیون است مخصوصاًً برنامه‌هایی که نام طنز دارند. با یک طرح بسیار دم دستی شروع می‌کنند و آخرش سود شهرت و قدرت معنوی است که به هم می‌زنند. ثروت که به جیب می‌زنند یا نه! بماند... که رویش بحث‌هاست. نمونه آوردم از کارهای تلویزیون که ساخت‌شان شبیه نانوایی است و برای عده‌ای شده ناندانی. نقطه‌چین را دیدیم که چگونه روی آنتن تلویزیون تغییر طرح داد. «در حاشیه» را هم دیدیم که آنقدر کمبود حرف داشت که نصف برنامه هر شب به پخش پشت صحنه اختصاص می‌یافت. یک شب، پشت صحنه برنامه به 12 دقیقه رسید!!! 12 دقیقه از یک برنامه 40 دقیقه‌ای، فقط پشت صحنه باشد یعنی چه؟ تازه تیتراژ برنامه هم که جمعاًً 10 دقیقه‌ای می‌شد. حساب کنید چقدرش می‌شود وقت مفید؟ 18 دقیقه. و حساب کنید از یک برنامه 30 قسمتی، چقدرش فقط شد پشت صحنه؟ ظریفی می‌گفت: پشت صحنه از متن برنامه خنده‌دارتر است!

کار هنر باید شروعش دغدغه، ساختارش ارگانیکی و هدفش... هدف را به راحتی انتخاب نمی‌کنم و احتیاط را واجب می‌دانم به خاطر اینکه بحث سر آن جایی دیگر و فرصتی بیشتر را طلب می‌کند. همین قدر بگویم که هدفش هر چه باشد نباید سودآوری از هر نوعی در آن مطرح باشد.

باری مهران مدیری این بار هم با تکیه بر دلقک‌بازی‌های امثال رضویان و غفوریان، توانست کارش را پیش ببرد و یکباره زمین نخورد. اما تاریخ، ترازویی دارد راست و درست؛ دقتش در حد تار مو. بی غل و غش و بی حب و بغض. سبک می‌کند و سنگین. سنگین می‌کند و سبک. اگر سبک بود می‌رود به زباله‌دان تاریخ. تاریخ، نه مرعوب کسی می‌شود و نه کسی می‌تواند او را تطمیع کند و نه تسخیر. او نه به حکومت کاری دارد و نه به سیاست و نه زور و قدرت کسی بر او می‌چربد. حتی هیاهوها و تشویق‌های مردم هم اثری روی او ندارد. او بهترین منتقد بصیر و آگاهی است که باید منتظر ماند و دید چه نقشه‌ای برای مدیری کشیده. سال‌ها پیش برای مدیران تلویزیون نوشتم و الان هم بر همان عقیده‌ام که زباله‌دان تاریخ برای امثال آثار مدیری بسیار جا دارد. عده‌ای طرفدار دو آتشه و کاسه‌های داغ‌تر از آش (همان‌هایی که همیشه دور و اطراف افراد مشهور و معروف و حتی قدرتمندان جمع می‌شوند و هی هورا راه می‌اندازند و خربزه و طالبی و هندوانه است که جا می‌دهند زیر بغلشان) اگر نگاهشان به این نوشته مقداری از سر و ته امثال این نوشته‌ها را خواهند خواند و بی اینکه اندک تفکری در آن بکنند، همچنان به کار خودشان مشغول خواهند بود و باد فحش و ناسزاست که نثار خواهند کرد. اما این نوشته حاصل مدتها تفکر است نه حاصل چند دقیقه یا حاصل یک قسمت دو قسمت دیدن آثار مدیری. که من دقیقه به دقیقه آثار مدیری را از ابتدا تا انتها دیده‌ام و حتی بعضی قسمت‌ها را به کرات، برای اینکه سخنی به ناآشنایی نگفته باشم.

فکر کنم بد نباشد یک بار دیگر هم تلنگری بزنم و بپرسم: آیا در این همه ساعت و دقیقه که آثار مدیری از عمر ما اشغال کرده، باید ذره‌بین به دست دنبال طنز بگردیم؟ یا اینکه مصداق طنز را ادا و اطوارهای امثال رضویان و خنده‌های تاریخ مصرف‌دار چند ثانیه‌ای بدانیم؟ یا پشت صحنه‌های طولانی؟ یا اینکه اشاره‌های کوتاه یا بلند به مشکلات جامعه بدون اینکه اینها به صورتی کاملاً هنری شده در اثر ریخته شده باشند؟ که مردم خود با مشکلات و فسادها آشنا هستند و هر روز با این مشکلات رو در رو دست به گریبان‌اند. اگر طنز را این چیزها تعریف کنیم دیگر به من مربوط نیست. خود دانید. عده‌ای اگر خرده بگیرند و بگویند «کسی دنبال طنز در آثار مدیری نیست و همین که ما را می‌خنداند بس است»؛ من بر این حرفشان خرده می‌گیرم و می‌پرسم آیا تلویزیون دولتی انحصاری و محدود ایران جای خنده‌های کوتاه‌مدت و جک‌های تاریخ مصرف‌دار است؟ تلویزیونی که هزاران آدم دم درش صف کشیده‌اند و ادعای کار هنری دارند اما به دلیل محدودیت اجازه ورود به آن را ندارند. و اگر کسی بگوید «کارهای مدیری همه از نوع بهترین طنز است و او به هدفی متعالی رسیده» من می‌پرسم مصداق این توفیق کجاست؟ آیا چیزی در جامعه از قِبل آثار مدیری عوض شده؟ آیا مردم ما در سایه این آثار به درجه‌ای از رشد و یاد گرفتن مبانی تفکر انتقادی رسیده‌اند؟ یا فقط لحظه‌ای خندیده‌اند و خوابیده‌اند و صبح همه چیز یادشان رفته؟

از یک سو حکومت جامعه ما به امثال مدیری مثل فرد فرد مردم نگاه می‌کند. برای دولت جایگاه یک فردی که در ادراه‌ای دچار گره‌افکنی از سوی یک کارمند می‌شود و صدایش در می‌آید، با مهران مدیری یکی است. پس مخاطب آثار همین مردم بیچاره‌ای هستند که خودشان با کارشکنی‌ها و گره‌افکنی‌ها پنجه در یقه‌اند. و یادآوری مشکلاتشان به خودشان هیچ راهی به دهی نیست. و از سوی دیگر مردم  دنباله‌رو آدابی و رسومی‌اند که یا غلطی آنها نمی‌دانند و نمی‌شناسند و یا می‌دانند و می‌شناسند اما آنقدر با آنها یکی شده‌اند ـ  مثل شیئی که آنقدر به چشم نزدیکش کنی تا دیگر دیده نشود ـ که حساسیت خود را نسبت به نادرستی آنها از دست داده‌اند. وظیفه یک طنزپرداز در همین جاست که نمود می‌یابد. قدرت و سنت. طنز واقعی دو شاخ دارد که یکی را به سنت‌های غلط می‌زند و دیگری را به قدرت. و اگر طنز این منوال را پیش بگیرد کارکرد درستی می‌یابد. با این فرمول آثار مدیری را محک بزنید و نتیجه بگیرید. مطمئناًً نمره قبولی نخواهد گرفت.

(در آخر نکته‌ای ذهنم را مشغول کرده که ربطی به این نوشته ندارد. فقط پرسشی است که برای من بی‌پاسخ مانده و اگر کسی جوابش را دانست خوشحال می‌شوم بشنوم. سروش صحت دو بار خاطره‌ای از ورودش به تلویزیون و همکاریش با مهران مدیری گفته که بار اولش یادم نیست کجا بود. ولی درست یادم است که در برنامه خندوانه سینه سپر کرده بود و برای بار دوم این خاطره را با آب و تاب تعریف می‌کرد. کوتاه می‌کنم. می‌گفت: اولین بار مهران مدیری را در خانه دوستی مشترک دیدم و او گفت برای تست بازیگری بیا. رفتم و نشستم. مدیری صحنه‌ای را توضیح داد و گفت بازی کن. گفتم نمی‌توانم. صحنه‌ای دیگر را توضیح داد و گفت بازی کن. گفتم این یکی را که دیگر اصلاً نمی‌توانم. مدیری گفت فردا بیا سر صحنه بازی کن!!!

سؤال شده برایم که اگر سروش صحت این صحنه‌ها را خوب و درست بازی می‌کرد آیا رد می‌شد؟ این تست‌ها پس به چه کاری می‌آید؟ این طور ورود کسی به تلویزیون، آن هم در تلویزیون دولتی و انحصاری ایران چه معنا دارد؟ و آیا به جوان‌هایی که برای تست بازیگری می‌روند باید گفت به خودتان زحمت ندهید و فقط بگویید نمی‌دانم و نمی‌توانم؟ )

در این نوشته من به آثار مهران مدیری در تلویزیون پرداختم و گذشتم از آثار او در شبکه خانگی. که درجۀ کیفی که وزارت ارشاد روی آثار مدیری گذاشته گویای تنزل آثار مهران مدیری هست. آثار مدیری در شبکه خانگی عرضه شده از درجه کیفی الف، حالا رسیده به درجه کیفی جیم ستاره دار. یعنی نازل‌ترین درجه کیفی آثار نمایشی. و ای کاش برای آثار تلویزیون هم درجه کیفی تعیین می‌شد.

نتیجه کوتاه و مختصر، شاید هم بزرگ و مهمی که در پایان می‌گیرم این است که کارهای مدیری هیچ وقت هم‌اندازه اسمش نبوده. کوچک بوده. بسیار کوچک‌تر.

محمود کرمی

پاییز 94                                                


به نام خدای مستضعفین

 

عجب مرد هنرمندی!

(در حاشیۀ «سلطان طنز»)

 

     مقاله‌ای که از زیر این قلم بیرون می‌آید، در ادامه مقاله پیشین نگاشته شده و نکاتی است که یا در آن مقاله جا مانده بود و یا به حد کافی باز و شفاف نشده بود و یا اصلاً نبود و تازه به ذهنم رسیده است.

اول درباره نام مقاله که آن را «خداحافظ سلطان» گذاشتم و بعد گمان کردم عده‌ای آن را مساوی خداحافظ «مهران مدیری» می‌گیرند. و خواستم بگویم منظور من خداحافظی با اصطلاح «سلطان طنز» بوده و هست، نه خداحافظی با مهران مدیری. که هیچ منتقدی حق ندارد درباره خالقان آثار، اینگونه به قضاوت بنشیند. مگر اینکه خالق اثری مرده باشد و دیگر اثر جدیدی نتواند خلق کند. اعتقادم این بود و هست که مدیری تا به امروز سلطان طنز نبوده و بهتر است با این اصطلاح مداحانه، خداحافظی کنیم.

دوم درباره اینکه در مقاله بنده ارزش برخی کارهای مدیری را نادیده گرفته‌ شده و از سر تا ته آثار او را بی ارزش قلمداد گردیده است. حاشا و کلّا اگر من چنین کرده باشم. من کارنامۀ مهران مدیری را در کلیت آن مطرح کردم و به قضاوت تک تک آثار او نپرداختم. و حتی منکر ارزش مخصوصاًً کارهای اولیه او نشدم. اما در میان حجم بالای فعالیت او، حجم ارزش‌های آثارش را کم دانستم. حرف من در آن مقاله این بود که چرا مهران مدیری به جای رشد، یک دفعه به این طریق افول کرده؟ اینکه «اوج و فرود در کار هنرمندان طبیعی است» شاید حرف درستی باشد شاید هم غلط. و جای بحث دارد. بگذریم که من گمان می‌کنم هنرمند هر روز باید هنرمند تر شود. نگذریم از اینکه هیچ هنرمندی اینگونه با سر زمین نمی‌خورد. و افول مهران مدیری به شدت جای بررسی دارد. مقاله من بیشتر از مهران مدیری، به نقد خود تلویزیون پرداخته بود. و تمام فریادش این بود که بحث درباره تلویزیون و مخصوصاًً تلویزیون انحصاری، با تمام حوزه‌های دیگر فرق دارد. و حتی نقد آن هم با نقد سینما و نقد شبکه خانگی و نقد ادبی و... بالتبع توفیر می‌کند. یکی از حرف‌های مهم من این بوده و هست که تلویزیون جای جک و لودگی نیست. چرا باید این همه بودجه صرف شود و این همه مسئول در تلویزیون به کار گمارده شود و این همه نیرو برای ساخت اثری به کار گرفته شود تا فقط عده‌ای بیایند و با چند ادا و اطوار (و حتی گاهی ژشت‌های روشنفکری و انتقاد اجتماعی به خود گرفتن)، ما را بخندانند؟؟؟ (فقط بخندانند بی اینکه کار دیگری بکنند). یعنی حد و اندازه مردم به این حد پایین است؟ اگر قرار بر این باشد، می‌توان یک عده لطیفه‌گو را به تلویزیون آورد تا پشت سر هم لطیفه به لطیفه بچسبانند و بخندانند. خداوکیلی هم بیشتر خنده در می‌آورند. اگر قصد فقط و فقط خنده باشد. بالاخره حتماًً فرقی در کار بوده که در طول روزگاران اصطلاحاتی از قبیل طنز و کمدی و لطیفه و... به وجود آمده. چون که هر کدام حتماًً حد و مرزی داشته‌اند و امکانات و لوازم و کارکرد و ساختار خاص خود را دارند. اگر قرار باشد اینها را درهم و برهم و قاطی پاطی کنیم و هر جور دلمان خواست برایشان حدود بتراشیم و مرزشان را به هم بریزیم و تعریف‌های من درآوردی بکنیم... خود دانید. البته این اشاره نیز ضروری است که در این حدود تسامح وجود دارد و حد و مرزشان به باریکه مو دقیق دقیق نیست. به این معنا که همچون مرز خاکی کشورها نیست که پا گذاشتن کشوری دیگر در آن نقض حریمش باشد. بلکه اینها در یکدیگر رفت و آمد دارند و روابط حسنه‌ای بین‌شان برقرار است. از هم سود می‌برند و به هم یاری می‌رسانند. اما اینکه بالکل لطیفه‌ای را طنز نام بگذارند یا بالعکس، کار درستی نیست. تا به بحث دیگری پا نگذاشته‌ام همین جا سوال پیش‌فرضی را هم جواب دهم. آیا تلویزیون که از هر طیف و طبقه‌ای مخاطب دارد نباید برای تفریح مردم هم برنامه‌ای تدارک ببیند؟ جواب این است که می‌تواند و باید. اما باید از هنرمندان و صاحب‌ذوقانی استفاده کند که هر دو جنبه را در نظر بگیرند. یعنی ارزش بالایی بیافرینند و در کنارش تفریح و خنده هم به جای خود. یعنی اندر تبع ارزشی مهم، چیز دیگری هم حاصل شود. به قول مولانا:

هـر که کـارد قصد گـندم بـایدش

کـاه خـود انــدر تبـع مـی‌آیـدش

قصد کعبه کن چو وقت حج بود

چون که رفتی مکه هم دیده شود

درباره اینکه نقد چیست و آیا نقد، نظر و سلیقۀ شخصی کسی هست یا نه؟ و در این دنیایی که از دوره‌گرد سر گذر تا استاد دانشگاه هر کدام برای خود نظری دارند، آیا نقد هم فقط یک نظر است از سوی منتقد یا چیزی است بیشتر؟ یا اینکه نقد و نظر یک انسان فرهیخته هم فرهیخته است و پخته‌تر و کارآمدتر و بالتبع شایستۀ قبول کردن؟ بگذارید زیاد وارد این بحث نشوم. اگرچه بهتر است چیزی را بپرسم و جوابش در درون ما روشن است. کسی که به محض برخورد با چیزی درباره‌اش نظر می‌دهد و کسی که درباره همان چیز مدت‌ها وقت صرف می‌کند و فکر می‌کند و خون دل می‌خورد و تحقیق و مطالعه می‌کند و زحمت می‌کشدو بعد نظر می‌دهد، آیا نقد و نظر این دو کس در یک حد قرار دارد؟ بگذریم... نقد، سلیقه شخصی یا نه، بماند... اما منتقد هم برای خودش شخصیتی است. همانگونه که کسی نام هنرمند بر خودش می‌گذارد و کاری تحویل مخاطب می‌دهد، باشد که آیاد هنرمند بودنش وارد است یا نه؛ منتقد هم کسی است و می‌ماند اینکه آیا نقدش وارد است یا نیست. و در این میان عده‌ای با دیدین و خواندن نقد، آن را می‌پذیرند و به اصطلاح دنباله‌رو آن می‌شوند و یا آن را قبول نمی‌کنند و نقد را نمی‌پذیرند. یا آن را تخصصی و درست و به حق و منصفانه و خوب نمی‌دانند. البته می‌ماند اینکه تعریف درست و دقیق تخصص و حق و انصاف چیست و آیا هر کس از اینها تعریف درستی دارد یا برای خودش تعریفی درآورده. و مشکل همین جاست. این مسئله به نظر من اهمیت زیادی دارد و بهتر است کمی رویش مکث کنیم. یکی از بدیهی‌ترین چیزها همین است که نقد باید منصفانه و به دور از حب باشد و بغض. که ورد زبان هر کسی هم هست. اما مشکل در اینجا نیست. مشکل اینجاست که تعریف هر کس از اینها چیست؟ بر خلاف اینکه هر کس گمان می‌کند تعریف درست‌شان را می‌داند و می‌شناسد، در حقیقت چنین نیست. و هر فردی تعریف خودش را از اینها دارد. (البته من هم ادعای شناخت ندارم و تنها طرح مسئله می‌کنم.) شخصی فی‌المثل نقدی را به مذاق خوش نمی‌یابد و آن را فی‌الفور مصداق بی انصافی و بغض می‌داند. یا برعکس مثلاً اشخاصی تعریف و تمجیدهایی را در حق کسی فوراًً نشانه حب می‌دانند. حال فارق از اینکه نظر هر کسی درست هست یا نیست و یا نسبت به موضوع چقدرش درست است و چقدرش غلط، یک چیز مهم‌تری باید اول در نظر گرفته شود و آن اینکه تعریف درست و واقعی و به حق «انصاف»، «بغض»، «حب» و... دانسته شود و هر کسی خود را موظف به تبعیت از آن بداند. نه اینکه فرد به فرد افراد تعریفات من درآوردی خود را داشته باشند و تا چیزی را مناسب میلشان نیافتند اتهام بی انصافی و بغض به آن وارد کنند. که در این صورت هیچ باری به سر منزل نخواهد رسید. پس ما بسیاری اوقات قبل از اینکه در مصادیق دچار مشکل باشیم، در مفاهیم و تعاریف دچار مشکلیم. (درباره آثار مدیری هم وقتی تعریفات شناخته شد می‌رسیم به اینجا که آثار او به فرض طنز و نقد اجتماعی بودن، آیا نقدی منصفانه و به دور از بغض هست یا نیست؟ چیزی که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد و هواداران جناب مدیری تا اثری از او پخش می‌شود آن را نقدی درست از اوضاع اجتماع یا طبقه‌ای از مسئولان می‌دانند. و اگر به کسی بر بخورد ایشان را نقد ناپذیر قلمداد می‌کنند. و اگر نقدی درباره کارهای مدیری بخوانند آن را بی‌انصافی می‌دانند. غافل از اینکه آیا نقدهای مهران مدیری منصفانه هست یا نیست؟ و بعد تازه برسیم به باقی قضایا.)

خلاصه، هر چه هست و هر چه نیست، منتقد هم شایسته توهین نیست. کسانی که حرفی برای گفتن دارند فرصت توهین ندارند و کسانی که حرف ندارند فقط با توهین جای کمبود حرفشان را پر می‌کنند. این توهین به منتقد در بین بازیگران و مجریان و کارگردانان هم انگار شیوع پیدا کرده. البته همیشه بوده ولی شیوعش بیشتر شده. فی‌المثل این سخنان گهربار جناب شریفی‌نیا را ببینید: «ما امروز یک اقلیت فعال در رابطه با کارهایی که در صداوسیما می‌شود داریم که تا اثری تولید می‌شود شروع به مخالفت می‌کنند. اینگونه افراد دسترسی زیادی به شبکه های مجازی دارند. در کنار اینها نیز یک اکثریت خاموش داریم که طرفدار ماجرا هستند اما در شبکه‌های اجتماعی حضور نداشته یا اصلا نیازی نمی‌بینند که وارد شبکه‌های اجتماعی شوند. آن اقلیت فعال تلاش می‌کنند که تاثیر یک کار جذاب و خوب را خراب کنند. هجمه‌ عده‌ای حداقلی به سریال کیمیا نشان از درستی انجام کار است. هرچه این افراد اقدامات خودشان را علیه یک اثر مضاعف می‌کنند نشان از آن است که کار خوبی شکل گرفته و کار خوبی انجام شده است. آدم حس می‌کند که چقدر درست رفتار شده و گروه کار درستی انجام داده که مورد هجوم این افراد قرار می‌گیرند. این افراد از یک چیز ساده نمی گذرند و اصل مطلب را فدای یک سری نکات ریز می‌کنند.»

این یک نمونه بود. نمونه دیگرش جناب آقای محمدرضا ورزی کارگردان سریال معمای شاه است که منتقدانش را مشتی شاه‌دوست نامیده است!!! بخندیم یا گریه کنیم؟!!! ای کاش ابراهیم حاتمی‌کیا نیز منتقدان اثر اخیرش را کور و مریض نمی‌نامید.

انگار از خلقیات عده‌ای شده که حرف یا کردۀ خویش را فقط درست می‌دانند و گمان می‌کنند دیگران مشتی (...) تشریف دارند؛ مگر اینکه کردۀ او را تأیید کنند. یا اینکه تصور می‌کنند اگر کسی به فرد مورد حمایت‌شان یا مجموعۀ زیر دستشان یا هنرمند مورد علاقه‌شان نقدی وارد کرد، انگار به ناموسشان توهین شده و قصد می‌کنند به هر جهتی شده جوابش را کف دستش بگذارند.  اگر کسی در حمایت از آنها سخن گفت، منطقی و درست و منصفانه و عادلانه می‌دانند و اگر کسی گفت بالای چشمتان ابرو و بالای گلگیرتان گل، فوراًً حکم به غیر منطقی بودن و بی‌انصافانه بودن و ناعادلانه بودن می‌دهند. عده‌ای هوادار مهران مدیری نیز، به او حق می‌دهند که هر کسی و هر جایی را به نقد بکشد حتی به نارواترین و ضعیف‌ترین شکل. ولی کسی حق ندارد خود او را نقد کند. می‌گویند تو که مدیری را قبول نداری پس فلانی و فلانی و فلانی را هم قبول نداری!!!

درباره هوشمندی مهران مدیری و عوض کردن طرح روی آنتن تلویزیون. چند مسئله پیش می‌آید. عوض کردن طرح به خودی خود آن هم موقعی که طرح آنقدر ضعیف است که هیچ گونه با مخاطب ارتباط برقرار نمی‌کند، ایرادی ندارد که خوب هم هست. و بهتر از این است که طرح ضعیفی تا آخر پا در یک کفش کند و تمام شود. اما... اما صحبت سر قبل از عوض کردن طرح است. این همه مسئول که از بیت‌المال حقوق می‌گیرند و چندین شورا در تلویزیون طرح‌ها را بررسی می‌کنند و از فیلترهای متعدد می‌گذارنند، آیا به ضعف مهم ساختاری طرح واقف نبوده‌اند؟ پس برای چه این شوراها را راه انداخته‌اند؟ یا چیز دیگری در میان است؟ این از تلویزیون. اما خود هنرمند: آیا این آدم هوشمند بعد از مدتها فعالیت، مردم سرزمینش و خواست‌هایشان را نمی‌شناسد؟ یک سوال: اگر مدیری روی آنتن، طرح عوض کرد و باز هم نگرفت تکلیف چیست؟ آیا تا ابد باید طرح عوض کرد تا یکی از آنها بزند و بگیرد؟ درست‌تر آن است که بگویم اینها نشانه هوش نیست که نشانه کم هوشی هم هست و حتی نشان نشناختن مخاطب.

چند چیز هم به ذهنم می‌رسد که کوتاه بیان می‌کنم. اول: اینکه بعضی می‌گویند مهران مدیری تا کارش افت کرد همه صداها درآمد. من با چیزهایی که دیگران درباره مدیری نوشته‌اند و می‌نویسند کاری ندارم. اما من زمانی افت کارهای مدیری را پیش‌بینی کردم و به تلویزیون هشدار دادم که اتفاقاًً دوران اوج کارهای او بود. آن دوران گفتم روزی مدیری با سر زمین خواهد خورد و دور نیست آن زمان. و پیش‌بینی من زیاد طول نکشید و رسید آن زمان. البته من خوشحال نیستم و چه بسا ناراحتم از افت کارهای مدیری و ای کاش چنین نمی‌شد. و بسیار ناراحت‌ترم که چرا مسئولان تلویزیون چنین دیکتاتورمأبانه عمل می‌کنند و حاضر نیستند تذکر کسی را ـ به گوش نمی‌گیرند، نگیرند ـ حداقل قدری رویش مکث کنند و فکر مبارک را مشغول کنند؟ و گاهی می‌گویم اگر این همه مسئول دولتی و این همه نان‌خور بیت‌المال نبودند چه بر سر سینما و تلویزیون ما می‌آمد؟ وضع بدتر می‌شد یا بهتر؟ باری  اگر چه حرف امثال من به گوش کسی نرسیده و نمی‌رسد اما تاریخ، خوب جواب کرده‌های عده‌ای از مسئولان را می‌دهد. و این وضع بد سینما و تلویزیون این مملکت و نازل شدن سطح کیفیت آن و بالتبع ریزش مخاطبان آن، گواه مدعاست. اما خوشایند من و امثال من نیست.

دوم: کسانی از دست بسته بودن مدیری می‌گویند و اینکه اجازه کار درست به او نمی‌دهند. و ما می‌گوییم مگر کسی ایشان را مجبور به کار کرده؟ خب سریال نسازد. و کسانی که می‌گویند پس بیچاره‌ها از کجا نان در بیاورند؟ ما می‌گوییم اتفاقاًً مرز بین یک هنرمند و یک کاسب‌کار همین جا مشخص می‌شود. کسانی که هنر را به دیده کار بازاری نگاه می‌کنند تن به هر چیزی می‌دهند. اما هنرمند در مواقعی که سیاست‌گذاری‌ها دست و پایش را می‌بندد، سکوت اختیار می‌کند. البته نه سکوت به معنای انزواطلبی نا کارآمد. بلکه به مفهوم سکوتی اعتراض‌آمیز. تا بتوانند جاهایی از کمر سیاست‌گذاری‌ها را بشکنند و بتوانند امتیازاتی بگیرند. هنر جای نان درآوردن نیست. اگرچه اندر تبعش پول هم، کم یا زیاد گیر می‌آید. اما هدفش پول نیست.

سوم: آنهایی که منتقد عملکرد اخیر مهران مدیری هستند همه از افت کارش می‌گویند و جدا شدن از قاسمعلی‌ها یا خانعلی‌ها یا قاسم چه و چه‌ ها... و یکی نمی‌گوید شاید در ما بینندگان هم چیزی عوض شده. زمانه هم عوض شده. گاهی می‌گویم فرض کنیم می‌شد زمان پخش یکی از کارهای گذشته مهران مدیری و درحاشیه را عوض کرد. شاید به سرنوشت همدیگر دچار می‌شدند. یعنی درحاشیه پر بیننده می‌شد و خوب ارزیابی می‌گردید و آن دیگری بالعکس. البته این حرف شاید خالی از اغراق هم نباشد اما اندکی فکر ما را می‌تواند به خود مشغول کند و به این نتیجه برساند که در ما هم چیزی تکان خورده. چیزی عوض شده. مقداری رشد. بله رشد. اگر چه آگاهانه  هم نبوده باشد و مقداری از آن یا کل آن بنا به شرایط قهری زمانه باشد.

مهران مدیری محبوبیت بزرگی در بین مردم دارد و کسی منکر این قضیه نیست. و این مسئولیت بزرگ و خطیری روی دوش او می‌گذارد. طنز هم بسیار مهم و ارزشمند است. کسی هم دشمنی شخصی با امثال مهران مدیری ندارد. و حال که این همه چشم‌ها دنبال اوست ای کاش جایگاهش را بشناسد و مسئولیت بزرگش را درست انجام دهد. البته این مسئولیت هم شامل حال اوست و هم شامل حال مسئولان تلویزیون. و در افت کارهای مدیری هم مسئولان تلویزیون مقصرند و هم خود مدیری. خود او بسیار بیشتر. و بد نیست این را بدانیم  که هنرمند کسی است که از مردم زمانه‌اش هم فراتر باشد؛ که اگر بخواهد همپای آنان باشد عقب خواهد ماند چه برسد به اینکه از آنها عقب‌تر هم باشد.

یک نکته دیگر هم بگویم و خلاص. اگر چه به قول حافظ «هزار نکته باریکتر ز مو»  در اینجا وجود دارد. من گمان می‌کنم در یک چیز، بسیاری از ما هم‌عقیده باشیم. و آن اینکه سریال «در حاشیه» را می‌شد در 30 قسمت تمام کرد. 10 قسمت سری اول آن. 10 قسمت سری دومش و 10 قسمت سری سوم (که البته نمی‌دانم خواهد بود یا نه. ما فرض بر بودنش می‌کنیم). واقعاًًً کشدار کردن موضوعی که می‌شود در مقداری بسیار کوتاه‌تر آن را روایت کرد، چه معنایی دارد؟ و این هم قوز دیگری است بالای قوزهای دیگر تلویزیون. بسیاری از سریال‌های تلویزیون را می‌شود  در یک تله‌فیلم نود دقیقه‌ای گنجاند بدون اینکه به ساختار روایی آن آسیبی بخورد. ولی به قول مردم، آنقدر آب به آن می‌بندند که ور می‌قلمبد! و در این میان نه سازنده و نه مسئول، هیچکدام نمی‌پرسند که آیا طرحی که پیش روی ماست توان اینقدر کش آمدن را دارد یا نه؟ شاید هم می‌پرسند اما فوراًً جواب می‌دهند: عیبی ندارد. اگر توانش را نداشت، کشش می‌دهیم. مایه‌اش یک شیلنگ است و تا بخواهی آب. و پول بی‌زبان بیت‌المال که دل بر آن نمی‌سوزد. ارزش و حرمتی هم که برای قاب تصویر نمی‌شناسند و هر چه دم دستشان بیاید به درون این قاب می‌کشند!

«در حاشیه 2» هم تمام شد و ضعیف‌تر بود از سری اولش. بسیار ضعیف‌تر و کسالت‌بارتر. و بسیارها پرونده‌اش را در ذهن بستند و یادم تو را فراموش. اما ای کاش بسیار بررسی می‌شد و بسیارتر ـ به قول جوان‌ها ـ به آن گیر داده می‌شد و بیخ خر تلویزیون به خاطر این مجموعه ضعیف چسبیده می‌شد و کشیده می‌شد زیر اخیه. تلویزیونی که بسیاری از طرح‌ها و فیلمنامه‌ها را هر روز رد می‌کند و کارشناسانش چنان بادی در غبغب دارند که انگار پیغمبر خداوند هستند و طرحی را که می‌پذیرند تار مویی لای درزش نمی‌رود. و باید جوابگو باشند که این طرح ضعیف از زیر دست کدامشان بیرون آمده است. البته اگر کسی پرش به پر یکی از این آقایان بگیرد خواهد فهمید جوابگوی بنی بشری نیستند! و اگر هم بشود از زیر زبانشان چیزی بیرون کشید جوری است که به درد بنی بشری نمی‌خورد!

و در آخر می‌رسیم باز به این نتیجه که نام مهران مدیری بزرگتر بوده از آثارش.  و دلیلش همین حجم بالای  آثار بوده است و چیزهایی که در مقاله قبل به آنها اشاره کردم. و نمی‌دانم آدمی که تا این اندازه بیننده دارد و تا این حد مسئولیت، چرا هم اندازه اسمش کار نمی‌کند و چرا آثارش به جای اینکه رشد کند و مسئولیت بزرگش را به انجام برساند، افت می‌کند؟ و به این بسنده می‌کند که طرحی سر دستی بسازد و اگر گرفت؛ که گرفت. و اگر نگرفت روی آنتن طرحش را عوض کند تا بگیرد. و اگر باز هم نگرفت به درک. و طرفداران بسیار او هم بسنده کنند به اینکه «عیبی ندارد، هنرمند در کارش افت و خیز دارد»! همین؟ باشد. عیبی ندارد. بگذار دار و دسته مدیری دور هم جمع شوند و آنقدر به ریش ما بخندند شاید روزی به خودمان بیاییم. پشت صحنه مجموعه را ببینید. آنقدر دور هم به چیزهایی می‌خندند که گاهی آن صحنه برای ما به قدر ذره‌ای هم خنده‌آور نیست. مگر اینکه به نوع خنده‌های خودشان، ما هم خنده‌ای بکنیم. دیده‌اید کسانی که جک بی‌مزه‌ای تعریف می‌کنند و خودشان آنقدر می‌خندند که ما را هم به خنده می‌کشانند. می‌شود همان حکایت «خود گویی و خود خندی... عجب مرد هنرمندی»!

 

محمود کرمی

زمستان  94

م

 

فیلم ملبورن

ساخته نیما جاویدی  و بازیگری پیمان معادی و نگار جواهریان

فیلم ملبورن برای کسانی که برای دیدن یک فیلم سینمائی با هدف سرگرمی، لذت های بصری، دیالوگ های زیبا و ماندگار و . . . .  به سالن سینما آمده اند، هیچ جذابیتی ندارد. تعداد محدود بازیگران، مکان ثابت و بدون تغییر در سراسر فیلم (داخل یک آپارتمان)، صحنه های تنش آفرین تکراری و صدای زنگ موبایلها و درب خانه و . . .  از خصیصه های فیلم ملبورن است که تماشاگر معمولی را چندان راضی نمی کند.

اما اینها تماما" متعلق به لایه اول این فیلم است. چرا که در زیر این لایه سطحی و بظاهر کم مایه و حتی بی سرانجام، فیلم ملبورن دارای عمق و ژرفائی درونی است که در تمام نظرات و نقدهائی که من دیدم، به آن اشاره نشده است.

در پس وقایع به ظاهر تکراری و معمولی، فیلم ملبورن، تصویر جامعه ای را نشان میدهد که در آن انسان ها مسخ و از خود بیگانه شده اند. جامعه ای که مأمور آمار-  که نقش آن برای بسیاری نامعلوم و معما گونه بنظر میرسد - آدمها را در جامعه ای سرشماری می کند که رشد جمعیتش دارد میرود که به صفر برسد.  جامعه ای که انسانهای آن، نه فقط به فکر فرزند آوری نیستند بلکه به قدری درگیر زندگی فردگرایانه مادی و مشکلات روزمره خود هستند که هیچکدام نوزاد زنده را از مرده تشخیص نمی دهند. نوزادی مرده که دست به دست میچرخد و همه می پندارند که خواب است. این نوزاد نماد به بن بست رسیدن و عقیم شدن جامعه ای در دوران معاصر و در عصر شکوفائی تکنولوژیک است. دورانی که هر کس در پیله "منافع" شخصی خود تنها به فکر نجات خویش است. چشمش فقط خود و مسائل و مشکلات خود را میبیند و لاغیر، نوعی کوررنگی و نابینائی تاریخی . . .

 تنها نوزاد فیلم نیما جاویدی که حتی معلوم نیست کی و در کدام مرحله از دست به دست شدن ها جان خود را از دست داده است، تصویری سیاه و دردناک از جامعه ای به بن بست رسیده است که خوشبختی را در آن سوی آب ها جستجو میکند.

پدر نوزاد به دنبال مسائل و مشکلات خود است. پرستار بچه درگیر چالشی دیگر است. مادر بچه که اصلا" در طول فیلم دیده نمی شود و معلوم نیست اساسا" کجاست؟ سمسار فقط به فکر سود خویش و اشیاء داخل خانه است. مادر امیر و دوستشان سیما هم فقط به دنبال ارضای احساسات سطحی مادرانه و دوستی و تبرّی خود هستند. و اما از همه مهمتر پیرزن بظاهر مهربان فیلم هم به فکر پخش آش نذری و سنتهای کهنه و به دردنخوری است که هیپچ مشکلی را حل نمیکند. آشی که هیچ کس آن را نمی خورد. و نهایتا" زوج جوان که تمام فکر و ذکرشان فرار از کشور است، به امید یافتن خوشبختی موهوم در ناکجا آبادی این بار به نام ملبورن !

فیلم ملبورن از این منظر دارای جذابیت میگردد. جذابیتی که حسابی جداگانه برای کارگردان آن در ذهن مخاطب باز میکند و باعث میشود که بگوید: دستتان درد نکند آقای جاوید. . . .

                                                   شهریار عادلی- تیرماه 1396

 

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همکاری در فروش فایل میهن همکار